زندگی نامه سید جواد
 آقا میر محمد ذاکر معروف به سید محمد جواد ذاکر طباطبایی در قریه ای نزدیک خوی به نام فیرورق و در خانواده ای وابسته به اهل بیت متولد شد.پدرش همچون پدرانش عالم و از روضه خوانان بنام منطقه بود و اصلا فامیلی آنان برگرفته از همین مداحی اهل بیت بود.نسب این خانواده از سادات به امام زاده (سید فتاح)که در روستایی نزدیک خوی بنام ممیش آباد که صاحب قبه و بارگاه است می رسد و خود(سید فتاح) هم از فرزندان امام زاده سید حسن حسینی کوه کمره ای واقع در اطراف کوه کمره و خامنه می باشد و از این جهت صاحب نسب قوی و محکم در سیادت می باشند.مداحی و روضه خوانی در تبار این خاندان از سادات به صورت ارثی منتقل می شد به طوری که اجداد آنان نیز همگی مداح و روضه خوان اهل بیت بودند.پدر بزرگوار سید جواد٬ میر حبیب الله ذاکر از روضه خوانان بنام در منطقه و دارای شخصیتی بسیار محترم بود.آن عزیز که یک سال قبل از رحلت سید جواد از دنیا هجرت کرد و به اجداد طاهرینشان ملحق شد از کودکی آموزه های مداحی را به فرزندان خویش منتقل می کرد به طوری که از همان ابتدای کودکی طفل با روضه و گریه بر اهل بیت رشد می کرد و بزرگ می شد.  
کودک روضه خوان
از خانواده ایشان نقل شده که سید جواد کوچک بود بین ۳ الی ۴ سالگی متکا و بالش ها را روی هم می گذاشت و به خیال کودکانه ی خویش منبر درست می کرد ٬ بالای منبر می رفت و بدون توجه به این که کسی داخل اتاق باشد یا نباشد شروع به روضه خوانی می کرد ٬ اشعاری که در آن سنین بلد بود بیشتر زبانحال حضرت رقیه (س) بود ٬ اشک چنان درّ٬ آویز چشمانش می شد.انسان وقتی به چهره ی او نظاره می کرد چیزی جز یک ارتباط بسیار قوی با اهل بیت را به تماشا نمی نشست ٬ ارتباطی که نه زبان آن را بیان می کرد و نه رفتار ٬ بلکه این قطرات اشک بودند که دانه دانه کلمات را از لابلای پلک ها خارج می کردند ٬ آری اشک ها می گفتند که این دل به دلدار متصل است و قلب معدن محبت اهل بیت و مورد توجه نازدانه ابا عبدالله حصرت رقیه (س) شده است.از همان ابتدای کودکی یادگیری این مسائل برای یک کودک ۳ - ۴ ساله و درک مصائب ٬ یک نبوغ می خواهد ٬ نبوغ در ولایت ٬ نبوغی که به طفل می آموزد یه جای بازی با همبازی های خود ٬ خضر وار به دنبال چشمه پر فیض و رحمانی اهل بیت باشد و از زلال آن چشمه بنوشد تا الی یوم القیامه جاودان باقی بماند.آری در خانه ای که غیر از یا حسین کلامی شنیده نشود و ساعاتش به تضرع به درگاه صاحب الزمان (عج)طی شود ٬ بعید نیست طفلی ۳ ساله همچون مداحی ۴۰ ساله روضه بخواند و اشک بریزد ٬ چرا که معرفت چیزی نیست که با گشتن در دنیا و طی زمان طولانی پیدایش کنی ٬ بلکه معرفت آن است که سید الشهدا (ع) در دل ایجاد کند.این سخنان هیچ بعدی ندارد ٬ جایی که شیخ حسنعلی نخودکی می گوید :ای کاش بجای رفتن در پی اذکار و اوراد ٬ عمرم را صرف در تقرب بوجود صاحب الامر (عج) می کردم.
پندی که از پدر در گوش کرد
نکته دیگری که در زندگانی «میر حبیب الله ذاکر» ٬ پدر مرحوم «سید جواد» ٬ همچون نگینی درخشان ٬ وجود دارد و می درخشد ٬ آن است که این سید جلیل القدر و صاحب نفس هیچگاه برای روضه خواندن و مداحی خویش از کسی پولی نمی گرفت و روضه خوانی را به عنوان یک تکلیف بر دوش خود احساس می کرد ٬ و وجوب این تکلیف را همچون ادای دیگر واجبات می دانست ٬ و این مطلب هم نه تنها مختص به این بزرگوار بلکه پدرانش نیز همین گونه بودند ٬ انگار این خانواده مبعوث شده بودند برای عزای سیذ الشهدا (ع) و روضه خوانی آن وجود نورانی.باز هم از خانواده بزرگوارش منقول است که : روزی میر حبیب الله برای روضه خوانی به جایی دعوت می شود ٬ وقتی وارد خانه می شود می بیند که غیر صاحب خانه کسی وجود ندارد ٬ او بدون توجه به وجود افراد بر منبر می نشیند و شروع به روضه می کند ٬ صاحب خانه می گوید : آقا اجازه دهید چند نفر یبایند و بعد روضه بخوانید ٬ میر حبیب الله می فرماید که مگر نشنیده ای که کجا روضه ی سید الشهدا برقرار باشد ملائکه فوج فوج در آنجا حضور می یابند ٬ و هر کجا بزم عزای آن سید مظلوم باشد مادر سادات در آنجا حضور می یابد ٬ آیا این افرادی که تو منتظر آمدن آنان هستی ٬ شرافتشان نعوذ بالله از ملائکه و مادر سالات بالاتر است!...    و این عدم توجه به کمیت و کیفیت جلسه ذکر مصیبت ٬ مطلبی فوق العاده حائز اهمیت است ٬ مطلبی که به عیان ٬ در وجود سید جواد هم میتوان یافت ٬ آری هر کس از سرچشمه محبت و ارادت به ساحت مقدس اهل بیت ٬ آب بنوشد صاحب عرفان و شناخت آن ذوات مقدس می شود و درک می کند که روضه خوانی و عزاداری سید الشهدا (ع) ایمان را در نفوس باقی گذاشته و شیعه را تا به امروز نگه داشته است ٬ خونی که در رگ تشیع جاری است از عزاداری بر سید الشدا (ع) است و رسیدن به این درک و این معرفت نه کار هر کس است که هر کس را که آنان بخواهند به او می فهمانند ٬ لذا دنیا را در مقابل یک آن عزاداری عوض نمی کنند ٬ به این واقعیت رسیده اند که لذت گفتن نام مقدس حسین (ع) را در لذیذ ترین لذایذ دنیا هم نمی توان یافت ٬ پس متصل به او می شوند قطزه ای از اقیانوس سید الشهدا (ع) می گردند.به قول یکی از بزرگان : خوشا به سعادت آنانی که قدح قدح محبت و ولایت اهل بیت را سر کشیدند و رفتند ٬ و نامی هم از خود باقی نگذاشتند و میر حبیب الله ذاکری نیز از همین افراد بود.
استادی به نام پدر
تربیت کودکی سید جواد زیر نظر چنین پدری با چنین ارتباط قوی ٬ از او نه یک کودک ۳ ساله عادی ٬ بلکه یک نابغه در مداحی و روضه خوانی حماسی پدید آورد با وجودی که از همان ۳ سالگی مادر بزرگوارش را که از سادات صحیح النسب و منسوب به همان میر فتاح بودند از دست داد ٬ ولی در مکتب خانواده خویش اموخته بود که : هر گاه خواستید در چیزی گریه کنید ٬ بر جد ما حسین (ع) گریه نمایید.اگر نام این سلوک عاشقانه این خاندان را مسلک جذب بگذاریم چیزی به گزافه نگفته ایم و راهی به خطا نرفته ایم ٬ همان کلامی که سید الشهدا (ع) در دعای عرفه می فرمایند : «واسلک بی مسلک اهل الجذب»       آنان شیفته این خاندان بودند ٬ و مجذوب این ذوات نورانی و مقدس شده بودند ٬ این مجذوبیت در خواندن سید جواد هویدا بود. چنان جذبه معنوی کلامش که از عمق وجودش برمی خاست در مستمعین تاثیرگذار بود ٬ که گویی پیر ره طی کرده ای در ۷۰ سالگی بر منبر نشسته نه نوجوانی ۱۸ ساله.سید جواد که در ظاهر مادری نداشت ٬ وقتی در روضه حضرت زهرا (س) را مادر خطاب می کرد ٬ جماعتی از اشک سیراب می شدند ٬ و جماعتی را از ناله بی تاب ٬ و فقط کسی می تواند این گونه اتصالی بین مردم و سید الشهدا (ع) ایجاد کند که مجذوب آن نور ازلی و تمام ناشدنی باشد.
طفلک شب زنده دار و بیداردل
به نقل از خانواده محترمش : سید جواد از همان کودکی علاقه زیاد به شب زنده داری و بیداری در شب داشت ٬ شب که محرم سرّ و پوشانند اسرار است به یاد دارد که سید جواد ۳ ساله چه درد دل هایی با او کرده و این اسرار کودکی را باید از شب پرسید که او در دل شب چه می گفت.بعضی وقت ها ٬ در هنگام خواب بعد از بیداری شبانه ٬ خانواده می گفتند : که می دیدیم چیزی بر لب زمزمه می کند ٬ اما نامفهوم بودو متجه آن نمی شدیم ٬ خانواده اش می گفتند روزی دقت کردیم که ببینیم چه می گوید ٬ دیدیم سید جواد دارد این آیه از سوره ی کهف را تلاوت می کند « ام حسبت انّ اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من ایاتنا عجبا»   همان آیاتی که سید الشهدا (ع) در کوفه ٬ هنگام خطبه خوانی خاتون دوسرا زینب کبری (س) تلاوت کردند.
   طی طریق بین و زمان وصال یار                    کاین طفل یکشبه ره صد ساله می رود
رشته ای بر گردنم افکنده دوست                  می کشد هر جا که خاطرخواه اوست
آری کودکی سید جواد در روضه و اشک و ناله بر شاه مظلومان گذشت ٬ و سید جواد به سنین بلوغ رشد رسید تا جایی که در آزمون ورودی دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی قبول شد ٬ اما شاید ناخواسته و ندانسته او به سمتی کشیده می شد٬ ظاهر کار این بود که او باید به دانشگاه وارد شود و ادامه تحصیل دهد اما او در مدار مغناطیس بسیار قوی قرار گرفته بود که او را به سمت خویش می کشید.مغناطیسی به نام عش آل محمد(ص) ٬ آهنربایی که به جای آهن دل می ربود و به سمت خویش می کشید دیار قم حرم آل الله و مزار فاطمه معصومه (س) .او و یکی از آشنایان خانوادگی به نام سید حمید فتاحی که ایسان نیز در کسوت روحانیت مشغول به تحصیل علوم دین بودند به سمت کعبه رضوی و مزار گمشده فاطمی حرکت کرد و ناگاه خویش را در دل این کعبه دید ٬ تو گویی قم او را صدا می زد که سید جواد به این سو بیا و او که منتظر ندایی از جانب دوست بود نه به پا بلکه با سر این مسیر را آمد و وارد قم ٬ این وادی ایمن خدا و حرم اهل بیت و شهری که از ابتدای تاسیس جز شیعه در بنای آن دخالت نداشته است ٬ آغوش خود ا گشود تا این بار سیدی غریب و مظلوم را در خود جای دهد.  
اولین تشرف ٬ اولین حضور
از سید جواد شنیدم که می گفت روز اولی که وارد قم شدم ٬ ناگاه خودم را در حرم یافتم صحن کوچک ایوان طلا را که دیدم حال عجیبی داشتم ٬ من که تمام زندگانی خوشی را رها کرده بودم یکباره تمام زندگیم را در آن ایوان به ظاهر کوچک طلایی یافتم و آن محل را مطاف اشک و ناله خویش قرار دادم و از همان روز اول خویش را به دست ملیکه ملک ولایت و خواهر سلطان انس و جان و عمه جان جوادالائمه و دختر با ابهت و قدرت موسی بن جعفر سپردم ٬ و خدمت آن فاطمه ذات و عارفه به کنه ذوات عرض کردم ک من کسی را ندارم هیچ کس ٬ غریبم و غریق دریای غربتم دوست دارم به دست شما از این دریا نجات یابم شما تمام آشنای من باشید ٬ من امور خویش را به شما تفویض می کنم و امید دارم در محیط اراده شما بتوانم قدمی در راهی که شما می خواهید بردارم.گویی سال ها بود که در قم زندگی می کرد ٬ ذزه ای غربت در دل او راه نداشت آنقدر با  آرامش و طمانینه ٬ که کسی خیال نمی کرد او نوجوانی است که تازه وارد قم شده ٬ انیس جان انیس النفوس او را پذیرفته بود. او در کنکور فاطمی با رتبه بالا قبول شده بود ٬ او نه آن روز وارد قم شده بود ٬ که از الست آنجا که او هم با اقتدا به سید العشاق جام بلا را سر کشید در محیط ایمان و حرم اهل بیت بیتوته داشت او مذکور به یا حسین (ع) و مامور به اقامه عزای حسین (ع) شده بود. او از اعضای حرم الله و به عنوان مداح این حرم انتخاب شده بود.
انتخاب سربازی امام زمان (عج) و مدرسه رضویه
به علت عشقی که به یادگیری مقاتل عربی ٬ و آشنایی با مسائل دینی داشت ٬ راه سربازی امام زمان و حجره نشینی برای او بازگردید و به اتفاق همان سید حمید فتاحی به سمت مدرسه ای که در آن علوم دینی تدریس شود راه افتادند٬ کدام مدرسه است که با عواطف روحی سید جواد تناسب دارد؟ اینجا و در این انتخاب هم می توان رد پای اهل بیت را به عیان دید ٬ که آنان برای سید جواد مدرسه رضویه را انتخاب کردند ٬ مدرسه مبارکی که صاحب چاهیست که حضرت شاه خراسان به نقل از محدث قمی از آن چاه وضو ساخته بودند.آن روز که حضرت امام رضا (ع) وارد قم شدند و مواجه با همهمه مردم مشتاق قم که : آقا در خانه ما بمانید این صدای تقاضای تمام قمیون بود ٬ از پیر و جوان غنی و فقیر تمنای وصال یکشبه امام رئوف را داشتند که حضرت ناگاه به تکلم آمدند و پاسخی به آنهمه اشتیاق دادند که : چون جدم که در مدینه وارد شد و انتخاب خانه ای را برای استراحت به عهده شتر خود گذاشت ٬ من هم در این مدینه اهل بیت انتخاب خانه را به عهده شتر می گذارم.شتر راه می پیمود و جماعتی به دنبال او از در هز خانه ای که می گذشت یک دل نه که هزار بار قلوب آن خانواده می شکست و اشک بدرقه راه مرکب همایونی رضوی می گشت تا باز هم قرعه خیر به نام پیر زنی در آمد ٬ که در خلوت تنهایی خویش رازهای نهانی را با امام انس و جان گفتگو می کرد ٬ پیرزنی تنها و فارغ از دنیا پیرزنی که با رشحه رشحه وجودش تمنای وصال محبوب دیار خراسان را تمنا می کرد شتر خوابید ٬ و بانگ تکبیر و صلوات برخاست و آن محل موقف اقامت شبانه بضعه النبی حضرت سلطان جن وانس اباالحسن علی بن موسی الرضا گردید و حضرت برای راز و نیاز شبانه از چاهی که درون آن خانه بود وضو ساختند و تا آن چاه را مطاف عشاق و ارادتمندان اهل بیت قرار داد ٬ چاهی که بعدا به یمن آن مدرسه مبارکه رضویه را در محل آن بنا کردند ٬ شاید عشاق هم با اقتدا به مولای خود امیرالمومنین ککه در دل شب سر در چاه فرو می برد و راز نهانی با محبوب دل می گفت کنار این چاه مقدس و مبارک می آمدند و سر در چاه از امام رئوف ٬ مهربانی و رأفت آن جناب را تقاضا می کردند . آری سید جواد راهی پیش پایش نهاده شد که روشنی این راه از پرتو فیوضات شمس الشموس بود ٬ پرتو ملکوتی که تشعشعات خویش را وامدار کریمه اهل بیت بود ٬ خاتونی که دو سرا محتاج عنایات و الطاف بی شائبه اویند ٬ حضرت اخت الرضا فاظمه معصومه (ُس)
به آن کسان که ز جام رضا جرعه می طلبند گو          رضاست چشمه و سرچشمه بقاست معصومه
عجب مدار که قم هم مدینه رضوی است               سفینه النجاه رضا ٬ ناخداست معصومه
سکونت در حجره معرفت
حضور او در مدرسه رضویه و حجره شماره ۳۱ جای دنج و خلوتی برای راز و نیاز با معشوق حقیقی خودش فراهم کرده بود.هم حجره اش و همدرسش که چند سالی با او و در خلوت او حضور داشت نقل می کرد : سید جواد شب ها تا به صبح بیدار بود و به فر موده شیخ جعفر مجتهدی  (ره) برای عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری (س) شمع روشن می کرد و نماز شب می خواند البته چند رکعت از نماز شب را نشسته می خواند به یاد همان نماز نشسته زینب کبری (س) در شب ۱۱ محرم الحرام که از بار مصائبی که بر دوش آن علیا مخدره بود نماز را نشسته خواندند.نامز خواندن با این حس و حال و تلفیق نماز شب و روضه و گریه برای امام حسین (ع) معجونی قوی برای او که صاحب روح بزرگ و شخصیت معنوی عظیم بود موجب تعالی روح این سید بزرگوار شده بود.بیشترین کار او در حجره توسل بود ٬ چنان ناله و اشک بر چهره نورانیش تاثیر گذاشته بود که تمام اهل مدرسه علاقه ولفری به دوستی با او داشتند همه می خواستند هم حجره این جوان سراپا توسل شوند ٬ علاقه وافر او به سجده و سجده های طولانی او و راز دل هایی که با محبوب و معشوق می کرد ٬ محبت او را بر دل هر کس که یک بار او را می دید جاری می ساخت ٬ چرا که هر کس اهل بیت را خالصانه دوست داشته باشد ٬ خداوند محبت او را به آب های جاری می ریزد و هر کس از آن آب بخورد دوستدار آن محب مخلص می گردد. 
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
هر کس تنها چند شب همدم او می شد ٬ محبت اهل بیت در دل او جوانه می زد ٬ چون صحبتی غیر ولایت از او شنیده نمی شد او هر دم به یاذ سید الشهدا (ع) بود ٬ او در روضه و گریستن تأسی به جدش امام زین العابدین (ع) کرده بود ٬ همان طور که آن امام همام با نظاره به آب روان می گریستند و هنگام ذبح گوسفند ٬ زخم های ناله ایشان سر باز می کرد ٬ او هم با تأسی به سید الساجدین می گریست و حکایت مصیبت آنان را تکرار می کرد ٬ به طوری که آقای سید مهدی قویدل نقل می کند که : با دیدن بچه ۲ یا ۳ ساله حالت او عوض می شد و به یاد حضرت رقیه (س) اشک می ریخت ٬ و بی قرار و بی تاب می گردید ٬ چنان محبت در دلش شعله ور شده بود که یکی از دوستان دوران مدزسه اش نقل می کند : که شب زمستانی سید جواد را دیدم که داخل در آب حوض مدرسه شده بود در حالی که سرمای هوا بیداد می کرد با تعجب جلو رفتم و گفتم که : سد سردت نیست؟ الان است که سرما بخوری از حوض بیرون بیا اما دیدم که با همان قیافه معصومانه خویش لبخندی زد و گفت هوا خوب است و آب هم گرم است بیا جلو رفتم دست دراز کرد و گفت دستم را بگیر ٬ دستش را گرفتم به حدی داغ بود که از حرارت بدنش بی تاب شدم و انگشت به دهان مات کرامت این بزرگوار ماندم.او در همان بدو ورودش به رضویه و آشنایی با رفقا و دوستانش ٬ مانند آقایان سید علی سجادی ٬ سید مهدی قویدل ٬ ابوالفضل نوری و دیگران که ذهن این حقیر یاری نمی کند ٬ به  تمامی این افراد گفته بود که من قبل از ۳۰ سالگی از این دنیا کوچ خواهم کرد ٬ و همه دیدند که سید به وعده خویش وفا کرد و از این دنیا بار سفر را بست.از سایر خصوصیات اخلاقی سید جواد که اهل رضویه به آن معتقدند ٬ و آن را اذعان می دارند این است که سید جواد بسیار متدین اهل دعا  و ذکر بوده و هیچ احدی در رضویه از او خلاف شرعی ندید.اذان صبحی که سید جواد در رضویه می گفت ٬ حالت عجیبی در رضویه ایجاد می کردو نغمه داودی او انسان را مشتاق راز و نیاز و گلبوسه به مهر و سجاده می نمود.دعا خواندن او در رجب و رمضان انسان را متصل به منبع فیض می نمود آنهم دعایی که مخلوط با روضه و گریه بر اباعبدلله باشد.شخصی از اهالی رضویه نقل می کند : مدتی بود در احوالات سید جواد دقت می کردم و این سوال برایم ایجاد شده بود که که آیا کارهایی که او انجام می دهد درست است یه نه ؟ و آیا گریه و ناله مداوم ب سید الشهدا (ع) که از او شنیده می شد٬ منافات با طلبگی ندارد ؟ در عالم رویا دیدم سید جواد در حالیکه مانند ملکی دو بال بسیار بلند دارد و در اوج ابهت و وقار مشغول پرواز است ٬ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها. 
سفید همچون نور همچون لباس عزادار
لباس عزای سید الشهدا (ع) ٬ گویی به بدن او دوخته شده بود عاشق این لباس بود و مقدس ترین لباس برایش لباس عزا بود .مانند سربازی که همواره باید لباس فرم داشته باشد ٬ او هم همیشه وابسته به این لباس بود و افتخارش این بود که با این لباس عزاداری سید الشهدا (ع) لقب گرفته است.
سیادت بالاترین افتخار
تعصب خاصی که سید جواد بر سیادت خود و سایر سادات داشت ٬ عجیب بود سادات را بر دیگران مقدم می داشت که (الهاشمی اولی) احترام  و ادب او نسبت به سایر سادات همه مثال زدنی بود مخصوصا در جایی که می خواست ٬ به عده ای یاد بدهد که باید با سادات چگونه رفتار کرد. آقای قویدل نقل می کند که : روزی در منزل سیدی مهمان بودیم و برایمان ناهار درست کرده بود غذا بسیار خراب شده بود به طوری که نمی شد غذا را بخوریم ٬ صاحب خانه هم برای هر کدام از ما ۲ ظرف پر از غذا کشیده بود ٬ که خوردن یک قاشق از آن هم کار هر کسی نبود ٬ اما سید جواد به حرمت سیادت صاحب خانه ٬ و اینکه خدایی نکرده خجالت زده نشود چنان غذا را با تعریف و تمجید از آن خورد که انسان خیال می کرد دارد در بهترین رستوران دنیا بهترین غذا را می خورد ٬ غذای خودش را که خورد غذای ما را هم خورد تا صاحب خانه متوجه نشود که یکی از ما ۲ نفر به غذا میلی نداشته ایم.--------عفت او چه در زبانو چه در نگاه مثال زدنی بود ٬ هرگز چشمش آلوده به نگاه حرام نشده بود ٬ به تصدیق تمام دوستان قدیمی اش هرگز از او دیده نشده بود که به حرام چشمش گردش کند ٬ چرا که همانطور که خودش می گفت : چشمی لیاقت جمال کبریایی را دارد که به زیور دنیا پوشیده باشد.مراقبت ویژه از زبان و عفت لسانی او هم شهره بود.کم صحبت ٬ کم حرف و تنها صحبتش در جمع ٬ خواندن اشعار ناب در مدح اهل بیت (ع) که «الذاکر فی الغافلین کالمجاهد فی سبیل الله»
نوشیدن کوثر از سرچشمه فیض امامزادگان
احترام عجیب و وافر نسبت به امامزادگان انسان را شیفته این سید بزرگوار می کرد٬ بوسیدن رواق ها و سر به آستان گذاشتن و مدد گرفتن از آن ذوات پاک انسان را بی اختیار تحت تاثیر قرار می داد.وقتی سید حضرت امامزادگان را مورد خطاب قرار می داد٬ بسیار دیدنی بود ٬ با القاب خاص به طوری که از هیبت و عظمت امامزاده در آن هنگام مو بر تن آدم راست می شد و حالت عجیبی در انسان پیدا می گشت.چنان تضرع و تواضع  و خشوع در این مقامات از خود نشان می داد که هر بیننده را بی اختیار مورد توجه خویش قرار می داد. بی آنکه قصدی داشته باشد.صوت ناله اش در این مراقد مطهر دیدنی و شنیدنی بود و سوزش ناله اش به حدی بود که انسان فکر می کرد تمام در و دیوار با او ناله می کنند.
علاقه دوطرفه بود...
علاقه خاص او به حضرت معصومه (س) مثال زدنی بود٬ احترام و ادب خاص در حرم آن مطهره عالمه معصومه ٬ آموزگار خوبی برای سایرین بود که باید در این خانه چگونه حضور پیدا کرد ٬ حظور هر شب او در مرقد مطهر و نشستن در ایوان طلای حضرت ٬ بی اختیار انسان را به این فکر وا می داشت که این علاقه دو طرفه است چرا که همان میزان که اهل بیت را دوست داشته باشی ٬ آنان به تو علاقه مندند تا جایی که مدتی اقامتش خارج از قم بود( بیست و هفتم رجب تا اواسط ماه شعبان طول کشید ) و حتی از نیمه هم گذشت . بعدا سید جواد در حالی که قصد داشت رمضان را درک کند و ببیند همان اواسط شعبان برگشت وقتی از او سوال کردیم چرا برگشتی؟ گفت : شخصی از قم آمد و گفت که من دیشب بی بی دو عالم حضرت معصومه (س) را در عالم رویا زیارت کردم از طرف آن علیا مخدره حامل پیامی برای شما هستم.ایشان فرمودند : که به قم برگرد ٬ دلمان برای تو تنگ شده است.برای اینکه به مشهد برود لازم بود در حرم حضرت فاطمه معصومه (س) حضور یابد و اجازه و اذن رفتن بگیردو دائما می گفت که هر ک به زیارت علی بن موسی الرضا (ع) نائل شود حضرت فاطمه معصومه  (س) اذن به او می دهد.
پابوسی علی موسی الرضا     خواهرش اذن ملاقاتی دهد
زائران حین برگشتن به قم     بهر خواهر شاه سوغاتی دهد 
او معتقد بود که هر گاه به زیارت حضرت معصومه (س) می رود ٬ به زیارت حضرت زهرا (س) -که جامع تمام زیارات ائمه معصومین است- نائل می شود ٬ و به این یقین رسیده بود که این حرم ٬ بارگاه مطهره بضعه النبی حضرت زهرا (س) می باشد.
این بارگهی کاین همه اجلال در آنجاست                   این بارگه حضرت صدیقه کبراست
پدری مهربان
سید جواد فی الواقع امام زمان را پدر خویش می دانست و رازهای نهانی خویش را با آن جناب می گفت . افراد را تشویق و ترغیب به انس بیشتر با امام زمان (عج) می کرد و عجز و ناله اش در این مسجد انسان را به یاد عرفای صاحبدل و پیران طی طریق کرده می انداخت.بعد از هر حضور در مسجد جمکران به زیارت امامزاده علیرضا که واقع در اطراف جمکران است می رفت. به این مکان نیز اعتقاد ویژه ای داشت و بیشتر اوقات تنهایی و دلتنگیش را در این حرم شریف و در محضر امامزاده پر می کرد و مشغول ذکر و دعا می شد ٬ تا جایی که برخی دوستان می گویند که چند صباحی سید جواد دائما در آن حرم شریف بود و خود را دخیل به این شاهزاده ی والا مقام کرده بود.
تاسیس محفل اشک و ناله بر نازدانه سه ساله
در همان سال اولیه حضورش در قم یعنی سال ۷۳ - ۷۴ این فکر که باید با دوستان و رفقای صمیمی خود محفل اشکی داشته باشد ٬ ذهنش را مشغول کرده بود . لذا با توسل به اباعبدالله (ع) این فکر را در جمعی که اکثرا سید بودند مطرح کرد که : حیف است که ما دور هم هستیم  هیئتی نداشته باشیم. لذا دوستان جمع شدند و هیئتی بنا کردند که در حودو بیست نفر عضو داشت و اکثر انان را سادات بنی الزهرا (س) تشکیل می دادند. هیئتی به دور از هیاهو و قیل و قال های امروزی ٬ بی ریا و محفلی پر از اشک بر دردانه ی سید الشهدا (ع) ٬۲ نه ضبطی و نه دوربینی برای فیلمبرداری ٬ فقط توجه بر ذات سید الشهدا (ع) و حضور قلب در کربلا هیئتی سراپا شور و احساس و بنا بر اذعان تمام حاضرین در هیئت ٬ با هر جلسه حضور در هیئت ٬ معنویت عجیبی در انسان پیدا می شد که انسان را لب تشنه ی حضور بعدی و تشکیل جلسه بعدی می کرد. شاید بیت خوانده می شد و ساعتی گریه آغاز می گردید.شاکله هیئت به دور از وسوسه های دنیوی و مادی بود.هر کس برای هیئت هر چه می خواست خرج می کرد. نه کسی ریاست می کرد و نه کسی مامور به انجام کاری از طرف رییس! بلکه هیئت یک رییس بیشتر نداشت و آن هم وجود مقدس امام زمان صاحب عزای جد غریبشان امام حسین (ع) .حس غریبی انسان را به طرف هیئت می کشاند که آنجا می تواند گمشده ی خئویش را بیابد.و با محبوب خویش درد دل نماید.آنجا می تواند سفره دل خود را باز کند و آنجا می تواند با تمام وجود و هر چه قدر که کی خواهد «حسین» بگوید.هیئت وسیله رسیدن به مطامع دنیوی افراد نبود بلکه هیئت محل مقدسی بود که چون نام «حسین (ع) » در آنجا برده می شد بیشتر شبیه کربلا بود نه قصور دنیوی و مادی.
مجلس احیای امر نه ابزار نفس
در مجلسی اینگونه که باعث احیای امر اهل بیت است ٬ هر کس که در آن باشد ٬ دلش نمی میرد .روزی که دل ها می میرند نفس در این مجلس ٬ ثواب تسبیح دارد .محفل نظر سید الشهداست ٬ چرا که از یمین عرش جناب سید الشهدا (ع) نظر می کند به زمین کربلا زولر و گریه کنندگان و محل حضور ملائکه مقربین است. این مجلس قبه ی حسین (ع) است و دعا در آن مستجاب است چرا که قبه ی آن حضرت عبارت است از خضوع و خشوع برای آن جناب این محفل معراج گریه کننندگان است٬ زیرا محل نزول صلوات و رحمت مخصوص الهی است به غفران ذنوب و رفع درجات و این مجلس ٬ مجلسی است که نظیر آن در عالم وجود یافت نمی شود.اشکی که در این مجلس ریخته می شود٬ صله حضرت رسول است مساعدت حضرت زهراست ٬ چرا که حضرت صادق (ع) فرمود : آیا دوست نمی داری که از جمله کسانی باشی که یاور و معین حضرت زهرا باشند و نصرت و یاری اباعبدالله است ٬ چرا که : یاری در هر وقتی به حسب آن وقت است.اداء مزد رسالت است ٬ آری این مجلس با این اوصاف توسط مجموعه ای از سادات تشکیل شد که محوریت این مجموعه با سید جواد بود.
چرا شیفتگان حضرت رقیه (س)؟
افراد مانده بودند که چه نامی برای هیئت مقدس انتخاب کنند .جمعی نشستند کلام الله را آوردند چند نام به کاغذ نوشته مانند لواءالزینب ٬ دیوانگان رقیه (س) ٬ شیفتگان رقیه (س)  و.... . نام ها را در لابه لای صفحات قرآن قرار دادند . قرآن توسط سید جواد باز شد و نام این محفل اشک معلوم شد. آری شیفتگان رقیه (س) نام هیئتی شد که سراسر زمزمه و توسل به آن وجود صدیقه مآب و در عشق حسینی مذاب گردید . وجودی که اصالت وجود در سایر موجودات از وجود اوست ٬ بودنش در عالم کون باعث خلقت خلایق و صدقه سر زکیه جلیله ٬ تمام زمین و آسمان روزی می خورند.
الا ای شیخ فرزانه بیا با ما به میخانه
 بعد از نامگذاری هیئت به نام مقدس حضرت رقیّه و شروع جلسات ، که هفتگی و در خانه های اهل هیئت بود ، شور و حالی میان جمع به پا شد.شبهای چهارشنبه محفل برقرار بود و افراد سراپا شور و اشتیاق در آن محفل کربلایی منتظر حضور بی ریا بودند ، تا با زلال اشکی که یک هفته ذخیره کرده بودند ، به یاری مادر سادات برخیزند و موجبات لبخند و تبسم سیّد الکونین ابا عبداللّه الحسین (ع) فراهم شود.مداحی « سیّد جواد » در هیئت بسار بی نظیر بود ، او با آمیزش دو سبک آذری حماسی و « اوخشاما » و ورود این دو سبک به زبان و لهجه فارسی اصیل ، طرحی نو در مداحی را بنا نهاد . حماسی خوانی و رجزخوانی سیّد ، انسان را سراپا غیرت و تعصب می کردو زبان گرفتن و ناله زدن ناگهانی او تمام وجود را سیراب می کرد.
ادب ، ارث اجدادی
ادب او در محفل و مجلس و احترامش به افراد و اعضای هیئت ، چه زمانی که هیئت برقرار بود و چه در بیرون از آن موجب شده بود تا سایرین او را الگوی ویژه اخلاقی برای خود قرار دهند.
جحود و مشرک اگر یا حسین(ع) می گویند               غلام مشرکم و نوکر جحودم من
در عین حالی که او به بزرگان و صاحبدلان احترام ویژه ای می گذاشت. عرفا نیز به او احترام ویژه ای داشتند و سینه ی او را لایق درک حقایق معنوی می دانستند ، برخورد سید جعفر امامی ، آن بزرگ روضه خوان سید الشهداء که تقریبا متعلق به قرن پیش بود ، با جوانی بیست ساله به نام سیّد جواد دیدنی بود. احترام دو طرفه این دو بزرگوار انسان را مبهوت می کرد. شاید بعضی از حرف هایی که بین آنها رد و بدل میشد ، به درک بالایی احتیاج داشت که اطرافیان از آن چیزی متوجه نمی شدند. شاید برای ما یک برخورد ساده و معمولی بود ، ولی برای آنان که در راه هستند و مشغول طی طریق ، هزاران هزار نکته بود. چه ودایعی از سینه آن پیرمرد روضه خوان به سینه « سیّد جواد » منتقل شد ، کسی آگاه نیست. چرا که بعضی از اسرار روضه خوانی فقط سینه به سینه نقل می شود و زبان در اینجا الکن است. ابهّت سید جواد در اینجا هویدا می شود که بزرگان او را لایق دیدند و اسرار را به او انتفال دادند. بزرگانی همچون عارف فرزانه جناب آقای ولدی که برای او سید جواد به سان فرزند بود. چنان او را اکرام می کرد که برای احدی باور کردنی نبود.
شیوه نشستن او در محفل و ادب خاص او در روضه خوانی مبنای خوبی ست برای یادگیی سایرین از این ذریه سادات.
اینجا به ادب دهند پاداش                   در مجلس عشق با ادب باش
او مجلس را محل حضور ملائکه و اولیاء و ائمه اطهار و جده سادات و پیغمبر خدا میدانست و به گونه ای روضه خوانی میکرد که گویی برای آن وجودات خاص می خواند نه برای جمع حاضر !!! هنگام بیان اسامی مقدس حضرات معصومین آنان را به کنیه و با جلالت شأن خاصی یاد می کرد.اسامی مخدرات را به صراحت به زبان نمی آورد ، مگر بعد از چند لقب و فوق العاده حساس نسبت به این اسامی بود. حتی هنگامی که در دفتری شعری می نوشت که نامی از اهل بیت بود ، حتما « سلام اللّه علیه » را بعد از آن نام مبارک می آورد.
بیچاره خودت ، بیچاره ما
شبی از شب های چهارشنبه بود و مجلس به نام نامی شه زاده علی اصغر علیه السّلام بود. زبان حال علیا مخدره حضرت رباب سلام اللّه علیها توسط سید بیان شد و مجلس تبدیل به اشک شد. گریه آغاز ده بود و افراد مست از شراب اشک حسینی بودند. ناگاه شخصی در میان مجلس برای آنکه قلوب بیشتر شکسته شود ، گفت : « بیچاره رباب ». سید برآشفت و ابرو درهم کشید و به غیرت تمام گفت ، بیچاره خودت ، بیچاره ما. خانم ، ارباب ما ، عالم را روزی می دهد . بی بی جان رباب چاره همه دردهاست. و از شوری که به پا کرد تمام مجلس او را تحسین کردندو فریاد برآرودند : یا علی (ع)
تحسین حر بن یزید ریاحی
پدر خانم محترم ایشلن نقل می کند : « سیّد جواد » گفت روزی روضه حر (ع) را خواندم و بسیار گریه کردم. شب هنگام در عالم رویا شخصی را دیدم بسیار مسن و با جلالت که نزدیک من آمد و از من قدردانی کرد. از او علت این تشکر را پرسیدم و ایشان فرمودند : امشب روضه مرا بسیار با ادب خواندی و متنند سایرین مرا دشمن و معاند اهل بیت خطاب نکردی.
مداح واقعی
فی الواقع سیّد ، مداح بود و کارش مدح اهل بیت. حالت او در هنگام رجز خوانی دیدنی بود که با چه هیجانی از اجداد خویش تعریف و تمجید می کند. هیچکاه از او دیده نشد روضه ای مکشوف بخواند. زیرا می دانست که غیرت اللّه در محفل است و در مقابل غیرت خدا سخن از روضه باید به لطافت هر چه تمام تر باشد نه به بیان عین مقتل.
مهم مضمون شعر است
برای شعر اهمیت ویژه ای قائل بود و اشعاری می خواند که دارای مضامین بسیار بلند عرفانی و مدح ناب باشند. یک هفته تلاش برای انتخاب شعر فقط برای اینکه شب چهارشنبه برای تعداد معدودی بخواند.
هر کجا شعر نابی می دید به قدری تلاش می کرد تا منبع آن را بیابد و شعر را بنویسد. بیتی را انتخاب می کرد که در ضمنش بیان معرفتی آورده شده باشد و یا حدیثی باشد در تناسب شعر . به افراد حاضر بسیار دقت می کرد. شعری را می خواند که مقتضای حال جمع باشد. همیشه می گفت : مخاطب با ارزشترین چیز خود ، یعنی وقت و عمر خویش را در اختیار مداح می گذارد. اگر مداح معرفتی را به آنان ، یهنی مخاطبین انتقال ندهد ، نه تنها عمر خود بلکه عمر مخاطبین را نیز ضایع کرده است. برای همین من یک هفته روی خودم کار میکنم تا یک شب چهارشنبه بخوانم.
نگاهی پنهانی به درد دلی نهانی
بسیار زیبا بود ، وقتی انسان در گوشه ای پنهان شده بودو درد دل او را با ساحت قدس علیا مخدره زینب سلام اللّه علیها می شنید. چه دلپذیر ، او عمّه عمّه می گفت. چه راحت با آن ملیکه ملکوت آسمان گفتگو میکرد و تمنای قلبی خویش را ابراز می کرد. روزی در جمعی کوچک نشسته بود و این بیت را خواند که زبان حال زینب سلام اللّه علیها است :
چرا در خانه ما یک نفر مهمان نمی آید           ندارم شکوه ای از کس چرا سلمان نمی آید
و همه گریه کردیم. افراد کم کم بلند شدند و رفتند اما سید کماکان می گفت: چرا سلمان نمی آید و گریه میکرد. من هم برخاستم و از اتاق خارج شدمو بیرون رفتم و انگور خریدم و برگشتم ، انگورها را شستم و وارد تاتق شدم . دیدم هنوز هوای دیدگان سید بارانی است. انگور را جلوی او گذاشتم دیدم زیر لب زمزمه می کند : نه نه جان !!
بی اذن صاحب الزّمان (عج) هرگز
ابتدای مجلس او با نام امام زمان (عج) بود. ابیاتی ناب در مدح و جلالت و عظمت آن بزرگوار می آورد. بعد از مدح آن سرور آسمانی گوشه ای از غربتش را با بیان ابیاتی لطیف می آورد یا کلمات عاشقانه در درد دل با معشوق حقیقی ، اما به اسلوب خاص :
دلبر به ما رسید و جفا را بهانه کرد                افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد
آمد به برم و دید من تیره روز را               ننشست و رفت وتنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظّاره رخش           دستی به رخ کشید و دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان       بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
یادی از ولی نعمت و بانی مجلس
انتهای مجلس نیز حتما باید نام حضرت معصومه علیها السلام را می آورد :
عیسی به برت اگر نشیند               این منظره را مسیح بیند
سازد به سلام قد خود خم              اول به تو بعد از آن به مریم
چرا که خویش را مدیون آن ملیکه عرش رضوی میدانست و زندگی و مداحی خویش را رهین آن علیا مخدره می دانست و افتخارش این بود که : ای عرشیان ، ای فرشیان ، با فاطمه (س) همسایه ام.
حساسیت نسبت به روضه مخدرات
بعد از خواندن اشعاری برای ساحت مقدس امام زمان (عج) با سلامی به ابا عبداللّه (ع) شروع به مدح آن کوکب همایونی زهرا می کرد. حساسیت او نسبت به روضه های مخدرات مثال زدنی بودو تا آنجایی که ممکن بود از ورود به این محدوده و پرده دری های رایج دوری می کرد.علاقه ویژه او یه حضرت زینب (س) بر همگان آشکار بود. محفلی نبود که بیاد آن شمسه ولایت شعری یا مطلبی نگوید.او در مجلس عنایت ویژه ای به سادات داشت به طوری که همواره آنان را در حین روضه خوانی ، مخصوصا روضه خوانی مخدرات ، به غیرت در می آورد. چنان در حالات روحی سادات نفوذ می کرد که بعضا در محفل عده ای عنان صبر از دست می دادند و منظره ای شگرف به وجود می آمد که قابل توصیف نمی باشد.
و اکنون که او نیست ، این همه حسن در مداحی دست نیافتنی شده و نایاب گشته است.
یادش بخیر ، مشهد
اوایل تأسیس هیئت ، دسته جمعی ، 27 رجب و 28 صفر به مشهد می رفتیم. نزدیکی حرم منزلی متعلق به مرحوم آیه اللّه اشکوری ، پدر بزرگ سید علی سجادی بود که افراد در آنجا ساکن می شدند . زیرزمین سیاه پوش می شد و عزاداری برقرار می گشت. شب ها هم در حرم در صحن قدس سینه زنی و روضه خوانی به پا می شد.
بی جهت نیست که من نام تو را می خوانم
در یکی از همین سفر ها بود که تحت پرچم شیفتگان رقیه (س) در محضر سلطان جن و انس اقامه عزا می کردیم.
شخصی غریبه نزد سید جواد آمد و گفت : من شب گذشته با شم عزاداری کردم و به خانه رفتم، در عالم رویا دیدم وجود نازنین نازانه سید الشهداء (ع) ، حضرت رقیه (س) که در همین محفل عز حضور داشتند و با دست مبارک اشکهای شما را پاک می کردند . با گفتن این جمله سید جواد غرق در ناله شد و از محبت آن شهزاده به خویشتن  احساس شعف عجیبی در دلش پیدا شدکه دیگر در پوست نمی گنجید. اشتیاق او در این حالت دیدنی بود که چگونه از بهره وصلی که برده ، سر از پا نمی شناسدو قفس تن زا نزدیک است بشکند و تا قرب ریحانه الحسین (س) پر پروار بگشاید. آنجا سید دانست که این اسم برای این هیئت چقدر با مسمّی است.
اولین مستمع روضه حضرت زهرا (س)
حس وحال عجیبی آن سال ها درون جان « سید جواد » بود که آن احساس را به تمامی افراد منتقل می کرد. انسان که در محفل شرکت می کرد واقعا و با تمام وجود میل تقرب به ساحت مقدس اهل بیت را در وجودش حس می کردو به دنبال آن حس پرواز می نمود. سال بعد همین اتفاق افتاد دوباره که به مشهد آمدیم و ساکن شدیم و در حرم عزاداری کردیم  ، این بار یکی از بچه های هیئت خواب دید که سه نفر از مخدرات که پیشاپیش آنان حضرت زهرا (س) بودند از دری که صحن قدس را به صحن گوهرشاد متصل می کند ، داخل در صحن قدس شدند . این در حالی بود که بی بی حضرت زهرا (س) قنداقه ای در دست گرفته بودند و در داخل صحن قدس هم هیئت شیفتگان حضرت رقیه (س) در حال عزاداری هستند . این خواب عجیب هم تأثیری شگرف در عمق جان سید جواد گذاشت به طوری که گویی سرمست از پیمانه ای شده است که از ازل در پی اوست . انگار همان باده ای که در سقاخانه رضوی می جست را یافته بود و تا انتهای باده را سر کشید.. اکنون مست و خراب گ.شه ای از صحن چشم او غیر از رواق و حرم و گنبد طلایی رضوی ، به تماشای جمال عشق نشست و به تمنای خویش در این ابیات رسیده و به اصرارش می گفت :
وعده ای ، قولی ، قراری یا که دشنامی بده            ما خراب آلودگان را یا علی جامی بده
بیت الاحزان حضرت زهرا (س)
شب هایی که در آن بمناسبت شهادت یکی از چهارده معصوم (ع) در منزل آقای سجادی روضه بر قرار بود، در این خانه هم عزاداری حال و هوای عجیب داشت و اشک و گریه از مژگان تا به معراج وصال در تلاطم بود. محرم هر سال سه شب عزاداری که یک شب قبل از تاسوعا شروع می شد و تا بعد از عاشورا تداوم داشت. شروع سینه زنی با آن شعر معروف :
ای دل بگیر دامن سلطان اولیاء             یعنی حسین بن علی شاه کربلا
و تلاطم عزاداران و شور و اشتیاقی که همراه با ترنم قطرات اشک بود ، از آن معرکه عزا کربلایی دیگر می ساخت.
 مجلس یا کربلا
در محرم سال 1377 آقای سید علی سجادی خواب دیدند که  : در همان مکانی که روضه تشکیل یافته زمین مبدل به زمین کربلا و زمان همان عاشورای سال 60 هجری است. کشتگان کربلا بر زمین افتاده اند . سید جواد می خواند و هیئت همه بر سر وسینه می زنند و این خواب مهر قبولی بود بر عزاداری آن سال ها که به دور از هر گونه شائبه ، ریاکاری و ریاست طلبی در نهایت خلوص برقرار می شد. در آن سال های تکرار ناشدنی حتی اجازه ضبط کردن صدایش را به احدی نمیداد چه رسد به فیلم برداری ! چرا که می گفت : این کار از خلوص مجلس می کاهد و در هر حالتی نمی شود که روضه سید الشهداء را استماع کرد و حال مجلس مختض به همان جلس است و لا غیر.
جنّیان عزادار
عزاداری بر سید الشهداء (ی) مخصوص نوع بشر نیست بلکه جنیان نیز برای آن حضرت عزاداری می کنند. چنانچه در داستان زعفر جنّی این مطلب آشکار است. شبی روضه در منزل آقای سجادی برقرار بود و یکی از دوستان خانوادگی آنان در محفل حضور داشت . بعد از تمام شدن مجلس و رفتن عزاداران ، میهمان خانواده در آن مکان که هیئت تشکل شده بود به خواب رفته بود. ساعتی نگذشته بود که آن مرد با هول و اضطرابی عجیب صاحب خانه را صدا می کند و از او می خواهد که در را باز کند تا او برود. آقای سجادی می فرمایند که : ازاو علت این کار و علت وحشت و اضطرابش را پرسیدم اما ایشان گفتند : که تا شماها رفتید ، دیدم دسته هایی از اجنّه در حالت عزا و سینه زنی وارد حسینیه شدند و ترس بر من غالب شد به طوری که اختیار از دست داده و از حسینیه خارج شدم و دیگر هم نم توانم در آن مکان بمانم.
آوای حزن انگیز آن شوریده دل نه فقط مورد پسند عام انسان ها ، بلکه در عالم اجنّه نیز طرفدار داشت. و این اثر حزن را نمکی می دانست که شمسه ایوان ولایت حضرت صدیقه صغرا زینب (س) بر جان او پاشیده بود. آری :
لطف زینب خاک را زر می کند               دخت حیدر کار حیدر می کند
رشد او همراه با رشد هیئت
دیگر هیئت از آن حالت بیست نفری خارج شده بود. تعداد پروانه شب های چهار شنبه از ظرفیت منزلی که در آن روضه برقرار بود ( منزل آقای نوری ) بیشتر بود. ولی حس و حال همان بود و فرقی نکرده بود. می گفت : هر که دعوت باشد به مجلس می آید. من و تو کاره ای نیستیم که تعیین کنیم چه کس بیاید یا نیاید. انگار در وجودش داشت تحول عظیمی رخ می داد. حس غریبی داشت.
 تأثیر نفس
هر کس یک جلسه به مجلس می آمد ، گویی نمک گیر اشک های خالصانه می شد و دیگر نمی تواست محفل را رها کند. تأثیر عجیبی در وجود یکایک افراد می گذاشت. شاید جماعتی خفته را از خوب بیدار می کرد ، با آن نعره هایی که می زد و می گفت : آقا این عزاداری ها همه به خاطر این است که شما گوشه چشمی به ما کنید ، شما مهر قبول بر آن بزنید وگرنه این عزاداری ، ما را به جایی نمی رساند که هیچ ، باعث عقب گرد ما می شود. تعلیم می داد : که عزاداری باید به بهانه فرج برگزار شود . قلب عزادار باید به صورت متوالی این دعا را بخواند : اللّهم عجّل لولیّک الفرج و این درست همان افضل الاعمالی بود که ائمه معصومین (ع) به آن اشاره کرده بودند که افضل الاعمال انتضار الفرج.
 این روضه صاحب دارد
روح این که یک پشتیبان بزرگ برای تمام کسانی که « یا علی » می گویند وجود دارد را در قلب و دل جان افراد به باور می رساند.آن اعلی حضرت را منتهی آمال عاشقان می دانست و به سوی نور ظهور آن حضرت مشتاقانه حرکت می کرد.
حضرت ایه اللّه سجادی می فرمایند : شبی که هیئت در منزل ما بود ، ازدحام جمعیت زیاد بود  به طوری که من ترسیدم که این باعث آزار و اذیت همسایگان شود و نه تنها ثوابی نداشته باشد ، بلکه به خاطر این آزار مواخذه شویم. شب در عالم رویا دیدم که کسی در می زند. در را باز کردم. دیدم که شخصی آمده و پرچمی سیاه بر سر در منزل نصب می نماید. گفتم شما که هستید ؟ اینجا منزل ماست، چه می کنید؟ شخص گفت که من از طرف امام زمان (عج) آمده ام و پرچم عزای جدشان را در اینجا نصب می کنم!
هدایت توسط روضه خوان
هر کس که با او اندکی حشر و نشر داشت ، بوی انتضارش را به شامه جان حس می کرد. آری! از پرتو نور وجود « سیّد جواد » که ذره ای از انوار تابناک سیّد الشهداء (ع) بود عده ی بیشماری که به هیئت می آمد به راهی رفتند که شاید قبل از ورود به هیئت فکر آن راه را هم نمی کردند. به جایی کشیده شدند و به مجلسی آمدند که شاید تا آن روز و آن لحظه چنین محفل و مجلسی را ندیده بودند. آری این مداح مجذوب سید الشهداء (ع) قافله ای را راهنمایی می کرد و به سر منزل مقصود می کشاند.
تحول عظیمی که او در کاشان ایجاد کرد ورد زبان عام و خاص است. شاید جلسه اولی که او به کاشان رفت و برای جماعتی حدود سیصد نفر خواند تا جلسات بعدی او که حدود دو هزار و پانصد نفر می آمدند این تحول را معنا کند.شور عاشقانه ای که در جوانان ایجاد کرد و شعله محبتی که در دل آنان روشن کرد کاری بود شگرف ، که کار نه یک جوان سی ساله ، بلکه این تأثیر نفس را باید انسانی در چله نشینی های مداوم و در سالیان سال کسب کند.
آری!! اگر آنان بخواهند جوانی ، پیران پیر طیّ طریق کرده را جا میگذارد و با نهایت سرعت به سر منزل مقصود و جنب قرب الهی حرکت می کند که :
به ذره گر نظر لطف بو تراب کند                      به آسمان رود و کار آفتاب کند
و این جر به عنایت و توجه خاص اهل بیت (ع) به این جوان شیفته آل اللّه ، چیز دیگری نیست. آنان از او ابراز مخلصانه محبتش را پذیرفته بودند و او را انتخاب کرده بودند « و اصتنعتک لنفسی ».
سالی که نکوست از بهارش پیداست
کاشان رفتن او مبنای امتحانی بزرگ برای او بود ، امتحانی که شای خلق بنای ایجاد آن را نهادند و دانسته یا نادانسته ، او را به این مسیر کشاندند ، به سوی شهرت و اشتهار بین خلق. ناگهانی بود و خیلی ناگهانی و سیّد جواد در عرض کمتر از یکسال به فردی معروف در تمام ایران تبدیل شد.او که موقع حضورش در قم بیست نفر مستمع داشت ، اکنون برای هر خواندنش هزاران نفر جمعیت می نشستند و هزاران هزار نفر دیگر از طریق نوار و سی دی ، مستمع او بودند و او در این راه ، در خلوت خویش و به دوستانش می گفت : این امتحان است که من به شهرتی رسیده ام. دعا کنید که سربلند بیرون بیایم و شهرت اسباب دوری مرا از اربابم فراهم نکند.
اختیار آن به که باشد دست یار
او که در این راه اختیاری از خود نمی دید و انتخای را به دست سید الشهداء سپرده بود ، می گفت : من خودم را به او سپرده ام و اوست که برایم انتخاب می کند. هر چه برایم پیش آید همان است که او می خواهد. در راه خویش کلیه امور را به دست آن ذات لم یزلی حسین بن علی (ع) تفویض می کرد و آنکس که بر خوان کرم کریمه نشسته باشد، دیگر چشم به مطامع دنیوی - که به دست خلق است - ندلرد.
هزار لیلی ار به من اذن وصال خود دهند            تو را رها نمی کنم عجب نشسته ای به دل
عده ی افرادی که به او هجوم می آوردند تا با او کلامی صحبت کنند ، از شماره بیرون بود و مشتاقان او هزاران هزاری که در جای جای ایران مستمع صوت داودی او بودند ولی هیچگاه هجوم مردم ، باعث دلگرمی او نشد. زیرا که تنها دلخوشی و دلگرمی او حضور در مرقد حضرت فاطمه معصومه (س) و درد دل با آن کریمه آل طه بود.
گنجی درون سینه به نام عشق
 او که اگر می خواست در مدت کمی مبدل به شخصی ثروتمند می شد ، پشت پا به تمام ثروت های عالم زد و گنج درون سینه اش را به رخ تمام ثروتمندان عالم و اطرافیانش کشید و پر کشید!! گنجی که همانطور که خودش می گفت : اگر هر دو عالم از آن تو باشد ولی محبت اهل بیت (ع) را نداشته باشی باز فقیری. گنجی که او را تا ابد بر صفحه تاریخ مدیحه سرایی اهل بیت (ع) جاودانه کرد. همان عشق و مودت و ارادت خاص او نسبت به وجود ذی جود و بهجت اثر ناموس امیرالمؤمنین ، دختر یعسوب الدی ، حضرت زینب کبری (س) بود. این گنج در سینه او باعث شده بود که عرفا و اشخاصی که عمری در دستگاه سید الشهداء (ع) ریش سفید کرده بودند ، به او اظهار ارادت کنند و برای او احترام ویژه ای قائل شوند.
در اوج شهرت اما ...
او حتی در اوج شهرت مانند همان روزی بود که در نو بهار قم ، خانه ای اجاره کرد و بر روی کارتن چند روزی خوابید تا کم کم وسایل فراهم شد و زمین آن جا موکت شد. او فقط ظاهری از خویش و درصدی از وجود عمیق خویش را در کاشان به تماشای عموم گذاشت تا آنان که حجت عشق حسین (ع) بر ایشان فقط با دیدن کرامت حسینی آشکار می شود ، این اعجاز را ببینند و دیگر درنگ نکنند و خود را به این سرچشمه زلال فیض ربوبی برسانند و از آن به اندازه پیمانه خویش بنوشند.
گروه ها و طایفه هایی جذب محفلی که او می خواند شدند ، که انسان با نظر اولیه به این گروه ، تنها چیزی که در مورد آن ها حدس نمی زد حضور در مجلس اباعبداللّه (ع) بود. او پایه گذار روشی بود که در آن اسلوب ، مهم می توانستند بهره مند از رشحات معنوی جلسات ذکر مصیبت شوند.او ذره ای از جلوه رحمانی حسینی را به تماشا گذاشت و با بیان محکم می گفت : همه می توانند یا علی بگویند. آری :
گویند که ناپاک نبر نام علی                      من نام علی برم که پاکم سازد
تحوّل در عالم ذکر
تحولی که او در عالم ذکر به وجو د آورد ، تا به امروز بی سابقه بود و کسی نتوانسته بود این کار را عملی کند. اتصال تمامی مردم از تمامی اصناف به این سرچشمه هر چند در بعضی از این اتصالات غرائض و وساوس دنیوی دخیل بود ،تا به امروز بی سابقه بود. او حتی در خارج از مرزهای ایران هم طرفدار پیدا کرده بود. در مشهدالرضا (ع) لبنانی های که عاشق صوت و سیمای روحانی او بود را می توان دید که در گوشی های همراه خویش صوت او را ضبط کرده و با نغمات او خویش را به کاروان وصل رضوی می رساندند . جاذبه اذکار او حین سینه زنی ، هر کس را خیره و مبهوت خویش می ساخت و میل حضور در مجلس انس با اباعبداللّه (ع) را در او شعله ور می نمود.
آری این ذاکر شوریده دل آل اللّه با به نمایش گذاشتن رشحه ای ار رشحات درونی خویش را تا مرز فنا پیش برد!!!!!
هیچ کجا قم نمی شود
ابتدا از حرم امن اهل بیت (ع) به سمت اصفهان کوچ کرد ، در اواسط ماه رمضان 1382 . اما تاب فراق قم را نداشت و تب هجران بارگاه فاطمه معصومه (س) اقامت او را در آن دیار پایان داد و او در کمتر از یک سال دوباره به قصد بازگشت به قم کوچ کرد. اما ابن بار نرسیده به قم در کاشان اقامتی محدود کرد. در کاشان اقامتی کمتر از یک سال کرد. او که از تبار قمیّون ، جز مقیمین درگاه ملک پاسبان حضرت معصومه (س) بود ، کاشان را هم که فاصله چندانی با قم نداشت به قصد قم به درود گفت و دوباره به قم برگشت.
گویی هر جا که سفر می کرد و هر جا که می رفت جذبه قم او را به طرف خویش می کشید و او راهی به جز بازگشت نداشت!!
وقتی پدرش به اجدادش پیوست
پدر بزرگوارش را از دست داد. یادمان نمی رود که در روز اربعین حسینی برای پدرش بزرگداشت گرفت و یادی گرامی داشت. 28 صفر همان سال بود که در مشهد اتفاقی که نباید می افتاد برای او رخ داد. تازه از حرم آمده بود ، ملتهب و بی تاب ، در چشمانش اضطراب موج می زد. گویی دردی در عمق جانش رخنه کرده بود. آمده بود تا سری به دوستان قدیمی اش بزند. همان مکان قدیمی که روزگاری با هیئت شیفتگان رقیه (س) در آنجا جام های پنهانی معنوی زده بود، آمد ولی از درد به خود می پیچید. مکرر سرفه می کرد. لابه لای سرفه های شدید خون بالا می آورد. سریع آماده شدیم. شب شهادت امام مجتبی (ع) و پیغمبر (ص) بود و بیمارستان رفتیم. دکتر اورژانس معایناتی کرد ، اما تشخیص نداد که درد او چیست. فقط مسکن به او تزریق شد و ساعتی زیر سرم و بعد هم تا صبح به او جوشانده دادیم تا سینه اش آرام بگیرد. درد طوری بود که در هر نقطه از بدنش که دست می زدی صدای او بلند می شد. کمی آرام شد ولی صبح رفت و شامگاه در شب شهادت امام رضا (ع) دوباره در حرم خواند . این بار شدت درد او بالا گرفت. راهی بیمارستان و از آن جا عازم قم شد. مدتی در بیمارستان حضرت معصومه (س) در قم بستری شد. آزمایشات اولیه انجام شد و برای تکمیل این آزمایشات و تشخیص دقیق تر به تهران و بیمارستان پاستور منتقل شد. در آن جا کشف شد که سرطانی در ریه سیّد خانه کرده است.
هر که در این بزم مقرب تر است              جام بلا بیشترش می دهند
اوایل، بحث به این صورت جدی نبود که او سرطان دارد، بلکه در حد یک بیماری ریوی مطرح شده بود. خود سید هم باورش نمی شد که سرطان داشته باشد. اما حقیقت این بود که سرطان ، تمام ریه او را گرفته بود و او باید به شیمی درمانی تن می داد. او مدتی را می خواست تا فکر کند که چگونه با این بیماری لا علاج مبارزه کند. او بهترین راه را رجوع به طبیب نفوس و خلایق و اربابش دید و متوسل به آن جناب شد. اما نه برای شفا ، بلکه برای این که بداند وظیفه او چیست و چه باید بکندو گرنه کسی که در مسلخ خویش اختیاری ندارد و در وجود خود به دنبال درمان درد نیست ، بلکه هر چه جام بلا به بدهند خوش تر و خوش آهنگ تر پیش می رود و مستی او دو چندان خواهد شد. لذا کما فی السابق آهنگ کتر خویش را به دست دلدار سپرد و همان سیر را با همان حال ادامه داد ، نه چیزی می خواست و نه چیزی طلب می کرد. بلکه آن را که برایش رقم خورده بود با جان و دل می پذیرفت . کما این که تا آخرین لحظات می گفت : این یک امتحان ساده برای من است و من می دانم که از این امتحان سربلنذ بیرون خواهم آمد.
شیمی درمانی اشک
با آن که در همان روزهای اولیه ، شیمی درمانی برای او تجویز شده بود ، اما این امر به تعویق افتاد.
او فاطمیه را هم با همان حال خواند - یادش بخیر - مسجد رفعت و نوایی که از سوخته ترین دل آن روز بر می آمد : یا حسین غریب مادر ،  تویی ارباب دل من !!
اما بعد از فاطمیه دیری نپایید که حال جسمانی او بسیار خراب شد و دوباره به بیمارستان منتقل شدو این بار شیمی درمانی برای او به صورت امری واجب در آمد.
لبخند به بلا
ماندن در بیمارستان و شیمی درمانی برای هر کس امری بسیار مهم است که نمی توان از آن به سادگی گذشت ، بلکه هر کس که جای او بود ، با این خبر قالب تهی می کرد. اما او آرام و صبور و با لبخندی بر لب  که حاکی از رضایت و تن دادن به مقدرات بود که برایش رقم خورده ، با این مرض روبه رو شد. روح بزرگ و ملکوتی آن بزرگوار لحظه ای به او اجازه نداد که حتی به این وضعیت فکر کند. او فقط به این می اندیشید که دارد امتحان می شود و به فکر سربلندی خویش بود.
روضه خوانی در بیمارستان
شب ها پرستاران با او تماس می گرفتند و در حالی که او بر تخت و در حال شیمی درمانی بود ، از او تقاضای روضه خوانی می کردند. او که هیچگاه به احدی جواب رد نداده بود در نهایت آرامش برای آنان روضه می خواند و آن جا را نیز تبدیل به محفل ماتم سید الشهداء (ع) کرد. آری !! عاشق در هر کجا که باشد نام معشوق و محبوب خویش را می برد و لحظه ای از او غافل نخواهد بود. آنچه در آن ایام در دل او تلاطم می کرد چیزی جز جذبه عشق حسین (ع) نبود و او هر لحظه خویش را نزدیکتر به ارباب خویش می دید. صبر او در این بلا برای همگان سرلوحه و سرمشق گردیده بود. شخصی که بر گردن او آنژیوکت سرم متصل و بیمار کلیوی بود روزی به او سر زد و از مشقت درد و رنج خویش ناله و ندبه می نمود و در انتهای سخن خویش از سید پرسید  : راستی! درد تو چیست؟ سید با همان آرامش و لبخندی رضایت بخش گفت : سرطان. مرد از تعجب انگشت حیرت به دندان گزید و گفت : سرطان داری و آن وقت اینکونه آرامی؟! غافل از این که مکتب صبر ، به او آموخته بود در این راه حبابی از صبر زینب (س) شود. در این راه اگر به تو خارجی هم گفتند تحمل کن و چیزی مگو که الصبر مفتاح الفرج.
آیا این سیّد جواد است
او ذره ذره آب می شد و  لحظه به لحظه به منا نزدیک تر می گشت. با آن حاال و در آن مرض سخت در حالی که هرکسی که او را می دید نمی شناخت و در قیافه ظاهری او تغییر اساسی صورت می گرفت. او دست از روضه خوانی و مداحی بر نمی داشت . با ایت که نفس در سینه او تنگ می شد ، اما اگر نمی خواند سینه ی او تنگ و زندگی بر او حرام می شد. لذا با آن حالت ، دست از وظیفه اباء و اجدادی خویش که همان مداحی بود، بر نمی داشت و هر جا که می رسید طوفانی از عشق حسین (ع) بر پا می کرد. کاری که او می کرد با هیچ عقلی قابل توجیه نبود. هیچ عاقلی بر کار او صحّه نمی گذاشت و همه او را منع می کردند . ولی عاشق کسی است که عقل را کنار گذاشته و گوش به نوای دلدار می دهد. هر چه او بگوید همان می کند و عقل به تکامل رسیده او که همان  عشق اوست ، او را هدایت می کند و اما اگر کسی با منطق عاشقی به این اعمال عاشق گونه ی او بنگرد درک خواهد کرد که او در چه لذتی غرق و به کدامین منبع متصل است.
آخرین محرم
محرم می رسید و بی تابی های او شروع می شد ، دوستان سابقش محفل انسی درون خیمه ای کوچک برپا کرده بودند ، او هم که همیشه این کلام ورد زبانش بود که : درون سینه چیزهایی نهفته دارم که جایی را باید بیابم و آنها را بگویم. جمعی را تشکیل دهید تا این ودایع را به شما بسپارم و بروم!! انگار به رفتن راضی شده و به قضایی که برایش رقم خورده ، تن داده بود. او گاهی در این خیمه که غروب ها در آن اقامه عزا می شد ، حضور می یافت و شدّت گریه او در این حال و در آن خلوت به حدی بود که گویی آن اشکی که در جمع عامه مردم نمی توانست بریزد در این خلوت می ریخت، مکان و زمان هم مناسب آن اثر حزن بود. چند روزی در آن محفل حضور می یافت و همه هم و غمّ اش این بود که بتواند آخر صفر در مشهد حضور یابد، چرا که نزدیک به آخر صفر باید شیمی درمانی می شد. بعد از شیمی درمانی حدود ده روز طول می کشید تا به شرایط عادی خود برگردد.
سخنانی عاشقانه
التماس او به فاطمه معصومه (س) انسان را سراپا ناله می کرد و در اوج ناله می گفت : بی بی اجازه بده تا این بار هم طومار عزاداری محرم خویش را به امضای برادرت برسانم. چون معتقد بود که انتهای صفر باید دو ماه عزاداری را به حضور حضرت امام رضا (ع) عرضه کنیم و از این که کاری که شایسته عزاداری سید الشهداء باشد ، نتوانسته ایم انجام دهیماز آن جناب معذرت خواهی کنیم و از ایشان توفیق بطلبیم تا در فاطمیه جبران مافات کنیم.او می گفت : محرم باید گریه کنی تا مَحرم شوی و بتوانی در صفر بر حضرت رقیه (س) گریه کنی!! بعد از این تولی بایددر ربیع الاول تبری را به نمایش بگذاری تا با تکمیل این تولی و تبری بتوانی در فاطمیه برای حضرت زهرا (س) ناله بزنی.
مهر آخر بر طومار عزا
بلبل خوش الحان عزای سید الشهداء (ع) آخرین 28 صفر خویش را تجربه می کرد. آخرین سفر برای ارائه عزاداری های خویش و بعد از آن مجذوب شدن در آن ذات مقدس و نزد او پرواز کردن و جا خوش کردن!با اهل کاشان به مشهد آمده بود و در حسینیه ای که برای هیئت گرفته بودند ، و در کنار عزادار ها و با آنها بود. غربتی که در چشمانش موج میزد ، انسان را بی تاب می کرد.. آخر به مشهد آمدن او به قول خودش همیشه به دعوت سلطان و سلطنتی بود و از تمام امکانات رفاهی بهره مند. اما این بار آخر ، درون خیمه ای که از تمام زرق و برق های دنیوی دور بود جا خوش کرده بود. بعد از مریضی اش کمتر کسی از مشهورترین مداحی سراغ او می آمد و احوالی از او می پرسید!!!!!!!!!!!!
بی وفایی یا امتحانی دیگر
یادم می آید ، همیشه سر این که او کجا رود و در کدام هتل باشد دعوا بود. اما این بار نمی دانم چه رخ داده بود ؟ بی وفایی بود ، یا امتحان و آزمایشی دیگر برای او که در همه چیز امتحان پس داده بود؟! برای او که حتی سکه ای برای خواندن نگرفت و با اقتدا به اجداد طاهر خویش تا آخر عمر ساده زیست و برای روضه اباعبداللّه (ع) نرخ تعیین ننمود ، یا آن که امتحان و بلا در عمق جان او ریشه دوانده بود و با این بلا ، توکل و توسل او لحظه به لحظه بالاتر می رفت تا حدی که به قول یکی از بزرگان : به حدی رسیده بود که دیگر مستجاب الدعوه شده بود. چرا که در آن بلا وقتی « یا حسین (ع) » می گفت تمام جانش و ذرات وجودش این نوا را تکرار می کرد. دیگر چیزی نداشت که امتحان دهد . شاید هم این امتحان برای اطرافیانش بود که چگونه با او معامله می کنند و شاید هزاران احتمال دیگر......
وقتی که او به ما دلداری می داد
وقتی دیدمش سر به سجده بود ، نیم ساعتی طول کشید تا راز و نیاز او تمام شد . عرق بر پیشانیش نشسته بود و اشک بر صورت او موج می زد. اما لبخند از لبانش هنوز وداع نکرده بود و در اوج رضایت بود. به جای این که ما به او دلداری و دلگرمی دهیم ، همیشه او پیش دستی می کردو به ما می گفت : مریضیم طولی نخواهد کشید من از این مرض رهایی خواهم یافت!!! و ما رهایی را شفا می دانستیم و او رهایی را آزادی از قفس تن و عروج تا اوج سعادت و نشستن مقابل امیر الؤمنین (ع) . به قول خودش :
چه خوش بود پیش علی زانو به زانوی حسین                 کشته مرا کشته مرا تیغ دو ابروی حسین
با آن افتادگی که او داشت ، همه افراد دور و برش جمع می شدند. با هه گفتگو می کرد و می خندید. دوستان نگران تر از او به نظر می رسیدند و او راضی به تقدیری که اربابش برایش رقم زده بود. دائماً تبسم می کرد. باز هم در آن دو سه روز اقامت در مشهد شوری بر پا کرد که دیگر یادگار آخرین « سیّد جواد » بود. نفس های آخری بود که در هیئت می زد و هر چه در توان نیمه جان او مانده بود ، رو کرد.
یادش به خیر آن حضور آخرینش در شیفتگان
یادم نمی رود شب بیست و یک رمضان ، قبل از محرم و صفر که به هیئت شیفتگان رقیه (س) آمده بود ، این بیت را خواند که :
تیغ و بکش مرا بکش فراق را تمام کن                    بیا و فکر چاره ای به حال این غلام کن
این کار ، این لحظات آخر او در آن هیئتی که با تمام شوق آن را به پا داشته بود ، پرده برداری از اسرار درونش بود. همان سری که می فهماند : او لب تشنه است. تشنه وصل . بی قرار و بی تاب تیغ کشیدن و کشتن بهانه است. او وصال محبوب می خواهد. او نفس را می خواهد بکشد. « موتوا قبل ان تموتوا » را می خواهد در آینه عمل خویش ببیند و آنگاه به منظره دلربا و کبریایی جمال اللّه خیره بماند که فمن یمت یرنی! چرا که برای او که سوخته بزم هجران بود چاره ای جز وصال نمانده بود. هر چند این وصال به بهای جان تمام شود. او راغب و مشتاق این لحظه نشسته بود و خوب می دانست که در انتهای راه ، جمال محبوب را به نظاره خواهد نشست.
و پرونده ای که این بار مهر وصل خورد
آن سه شب عزاداری هم گذشت . برای بار آخر پرونده و طومار عزایش مهر شد تا با تأییدات رضوی راهی دیار باقی شود. اما انگار این بار نمی خواست از مشهد برود. همه کاروان های عزا رفتند و او ماند . ماند ، و هر روز خدمت سلطان مشرف شد و با اظهار عجزی توصیف ناشدنی  با غریب الغرباء و معین الضعفاء درد دل می کرد.
تفاوت ایام
روزی اگر او وارد حرم می شد ، شاید صدها نفر جماعت مشتاق گرد او حلقه می زدند و هر یک از او چیزی می خواستند. اما اکنون که فقط ظاهرش کمی تغییر کرده و صدایش صدای سابق نیست ، که از جوهر صوتش کاسته شده بود ، حتی احدی متعرض او نمی شد!! کسی حتی سلامش هم نمی کرد !! می گفت : « رسم دنیا را ببین که چه می کند. مردم یک روز به عرش می برندت و روزی بر روی زمین حتی حالت را نمی پرسند. چند ماه در بیمارستان بستری بودم. غیر از همراهانم و بعضی از رفقا کسی سراغ من نیامد و حالم را نپرسید، الحمدللّه.»
نگاه ویژه
چشم هایش وقتی به گنبد رزد رضوی گره می خورد ، حالت خشوع و تضرع می گرفت ، گویی امام امروز نگاهی ویژه به او می کند و او را در پناه خویش و در دژ توحیدی خویش امان داده است. حتی یک بار هم شکایت از مرض خود نکرد ، بلکه می گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست. شاید به نظر درد بیاید ولی در اصل درمان است!! مولا هر چه صلاح بنده اش باشد ، در حق او روا می دارد. اوست که به امور عبد آگاه است و عبد چه می داند که چه چیز به دردش می خورد!؟ صلاح در دست اوست و ما هم بنده ناچیز او.
بعد از چند روز وقتی می خواست از مشهد برود ، انگار نگاهش به گنبد طلایی رضوی التماس می کرد تا یک بار دیگر زیارتت ار قسمتم کن. به قم آمد ولی دیری نپایید دوباره به مشهد رفت و وداع آخرین خود را با پدر رئوف خویش انجام داد و آماده سفر ابدی گردید.
تکمیل تولّی و تبرّی
بقول خودش : تولی و تبری عملی او کامل شده بود!! و آماده پرواز تا قلّه رفیع فاطمی بود. گر چه جسمش خیلی خسته بود ولی در این تنگنای جسم ، روحش قدرتی دست نیافتنی را یافته بود و عظمت و شکوه پرواز را اگر این جسم خسته می گذاشت به تماشاخانه انظار می برد. عظمت و شکوه روحی که طی دو سال با بیماری لا علاجی به نام سرطان و فشارهای حاصله از آن برای او ایجاد شده بود ، او را وارد مرحله جدیدی کرد.
دو روز قبل از چله نشینی در کما
تقریبا دو هفته مانده بود به تولد حضرت زینب (س) ، شب چهارشنبه بود. همان شبی که هیئت شیفتگان در آن شب واقع می شد. با دو نفر از دوستان قدیمی به جمکران رفت و چرخی گرداگرد مسجد زد. جمعیت زیادی در مسجد نبود. از دور اظهار ارادت نسبت به ساحت مقدس حضرت ولی اللّه الاعظم بقیّة اللّه (عج) کرد و تصمیم گرفت به امام زاده علیرضا (ع) برود. رفت. خادم امام زاده او را دعوت به چای کرد . چای را که خورد ، رو به خادم کرد و گفت : مرا می شناسی ؟ یا تو هم ما را فراموش کردی ، ظاهرم خیلی تغییر کرده ، آیا مرا به یاد می آوری؟ خادم که از سادات بزرگوار بود ، لبخندی زد و گفت : می شناسمت. تو سید ذاکری. سالها قبل زیاد به اینجا می آمدی اما چند سال است که از تو خبری نیست. خدا ان شااللّه به حق صاحب این بقعه مبارکه تو را شفا دهد و این آخرین دیدار با ا بود.
شاید آن روز ، فکر این را هم نمی کردیم که دو روز دیگر قرار است او به چله نشینی برود که در آن چله نشینی نه با کسی حرف می زند نه با احدی تکلم می کند . شاید فکر نمی کردیم که او را دیگر در خواب باید دید و آن چه در بیداری از او می توان در صفحه روزگار به تماشا نشست ، همان حسرت از دست دادنش بود.
بعد از بیست دقیقه مرگ ، دوباره حیات
دو روز بعد ، در شب جمعه خبر رسید که در کاشان بعد از صرف ناهار رفته بودند تا در باغی در اطراف کاشان استراحت کنند که در میان راه که جاده خاکی هم داشته ، نفس او تنگ شده و به یکباره قطع می گردد!! تا از آن جا به بیمارستان و اورژانس می رسند مدت طولانی سپری می شود و دکتر در نگاه اولیه و با دادن شوک الکتریکی می گوید که بیست دقیقه است که این جوان از دنیا رفته است و اگر با این آمپول که مستقیما در قلب تزریق می شود ، قلبش راه نیافتد کاری برای او نمی توان کرد . اما حکایت زندگی عجیب تر شدکه بعد از تزریق آمپول قلب او شروع به طپیدن کرد و جوانی که بیست دقیقه از مرگش می گذشت دوباره به دنیا بازگشت و به حیات خویش ادامه داد.
فقط قلب می طپد
روز هایی که او در بین دنیا و برزخ می گذراند ، برای او روزهای آشنایی با عالمی نو و شگرف ، ولی برای دوستدارانش روزهای تلخی که هیچگاه تلخی آن ایام از کام  احدی از دوستان بیرون نخواهد رفت . پشت درب بیمارستان و میان آن هیاهو هر کس چیزی می گفت . یکی می گفت : به شما قول می دهم که فاطمیه برایتان بخواند! دیگری می گفت : چرا فاطمیه؟ همین تولد حضرت زینب (س) ، شب جمعه هفته بعد انشااللّه تا آن موقع شفا گرفته ، اما گوش کسی بدهکار این حرف ها نبود. او پر کشیده بود و معلوم نبود کسی که از قفس رها شده دوباره به قفس باز می گردد یا نه؟
دعا  برای شفا
همه جا ذکر او دعا برای شفای او ورد زبان ها شده بود. به هر کس می رسیدس می گفت : خدا انشااللّه سید جواد را شفا دهد . و هر کس به میزان توان خویش برای شفای او کاری می کرد.یکی گوسفند می کشت . یکی سفره نذر می کرد و یکی روزه می گرفت و هزاران کار از هزاران نفر دیگر ، اما آنان که با او آشنا بودند می دانستند که این طائر از قفس پریده و به آسمان رسیده دیگر به قفس باز نخواهد گشت ، کما اینکه آقای سید علی سجّادی می گفت : یکی از دوستان خانوادگی خواب دیده بود که برای سید جواد جماعتی از اولیاء دعا می کردند که خدا عمری تازه به او دهد. حتی انبیاء عظام هم برایش دعا می کردند. اما ناگاه ندایی آمد و گفت : که او خودش راضی به بازگشت نیست ، بازگشت در فراقی که برای او پایان یافته بود امری محال جلوه می نمود.
شیرینی وصال و تلخی هجران
او شهد شیرین وصال را با تلخی این هجران عوض نمی کرد. او جذب شده بود. در وصال بود و فکر دنیای ما را نمی کرد ، فقط می خواست کار خویش را تمام کند.آخر فاطمیه در راه بود. او می خواست پرونده عزاداری خویش را که از محرم آغاز شده بود تا انتهای فاطمیه برساند هر چند فقط قلبش کار کند و سایر اعضاء حسی نداشته باشد. چرا که همان قلب بود که به او فرمان می داد . همان قلب عاشق بود که حرم اللّه شده بود که با طپیدن ، خون تازه در رگ های این مداح بلند آوازه جاری می ساخت و او در عرصه مدیحه سرایی یکه تازی می کرد.
قلب او هم روضه می خواند
او بهانه خوبی برای اتصال ، همانطور که وجودش مایه اتصال به خلقو سیدالشهداء (ع) بود ، اکنون هم از جسم او فقط قلبی مانده بود ، همین کار را انجام می داد. گاه گاه جماعتی که به عیادتش می آمدند او را بهانه می کردند و بر حسین (ع) گریه می کردند ، زیارت عاشورا پشت درب های بیمارستان ، حدیث کساء بر روی خاک و توسل و عرض حاجت به آن نورانی ترین نور تاریخ ابدیت و حاجت جماعت منتظر ، غیر فرج چیست؟فرج در امور به هم پیچیده دنیوی . همه از او آموخته بودیم که ابتدا و انتهای دعا ، دعا برای فرج است. که اگر او باشد دیگر دردی بی درمان نخواهد ماند که :
و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج فلن فی ذلک فرجکم
در صبحدم عدالت دولت الزهرای او دیگر سرطان نمی تواند در جانی نفوذ کند ، پس برای او دعا کردیم که ای سید فرح بخش ، ما مومنین و معتقدین خویش را ببین که چگونه در تنگنای انتظار به دنیا گرفتار آمده ایم ، مولا جان!! بر همایون مرکب خویش بتاز و موکب سعادت علوی را بر دیدگان پر انتظار ما نشان بده ، که بی تو سعادت هم سعادتی ندارد بلکه گرفتار شقاوت دوری از توست . اگر تو بودی ما در اینجا خسته ، پشت درب های بیمارستانی که عزیزی از ما را در دل خویش آرمیده دارد ، نبودیم بلکه به جای بیمارستان و درمانگاه به طبیب دل خویش مراجعه می کردیم و شما با نگاهی درد را فراری می دادید. چه خوش آن زمان که بیایی و خوش به سعادت یاورانت در آن زمان .
میلاد عشق رسید و عاشق به هوش تر از همیشه
آری میلاد سیده و عقیله عرب هم رسید و خبری از برخواستن او نشد. او بر تخت به آسودگی آرمیده بود و جماعت لحظاتی بود که آسایش نداشتند. همه می گفتند که : سید جواد چون ارادت خاصی به عمه جانش داشت حتما در روز ولادت بی بی از تخت بلند خواهد شد. اما غافل از این که سید رفته بود و بازگشتی نداشت و ابتدایی سیری که طی می کرد محو شده بود. دلخوشی ها و وعده ها باز هم ثمره ای نداشت و ما که بی خبر از همه جا بودیم هنوز تمنای شفای او از مسبب الاسباب داشتیم.
او قم را صدا میزد
گروه های مختلف و طایفه های گوناگون هر روز می آمدند و می رفتند. هر کس دقیقه ای به او چشم می دوخت ، با نگاهش از غربت سید وام می گرفت . اما غریبی او انتها نداشت .انگار بر تخت فریاد می زد که : مرا ببرید ، گویی او سویی کشیده میشد. اما کسی نمی دانست کدامین سمت و سو؟! او جایی را طلب می کرد که به آن تعلق داشت . او خاک خویش را و سرشت وجودی خود را طلب می کرد. آری! او قم را صدا می زد. او فاطه معصومه (س) را فریاد میزد.به هر طپش از قلبش و به آن جان نیمه جان می خواست قم برود. اما پایی برای رفتن نداشت. حتی نفسی نداشت تا بگوید : ای جماعت ! مرا تا قم بدرقه کنید و آنجا بدنم را در لابلای گل بوته های حرم آل اللّه رها کنید . میخواهم پیرهنی از گل های حرم برای خویش بسازم ، پیراهنی که هر گلش صدها بلبل را گرفتار آورد. می خواهم در حرز امان رضوی و در دژ استوار فاطمی ، به آسودگی خیال و به حکم ابدیت بخواب بروم ، تا آن زمان که مولایم فریاد برآورد : که هل من ناصر ینصرنی ، آن وقت با ذره ذره خاکم ، لبیک گوی آن صاحب ذوالفقار گردم.
مرا ببرید، مرا ببرید آن جا و رهایم کنید که دلتنگ گل بوسه ای بر آن ضریح که به هر پنجره کوچکش ، نه یک جام که یک خم می آویزان است. می خواهم مست و خراب آلوده باز هم صدا بزنم: عه خانم. مرا ببرید و رهایم کنید که از بی وفایی های زمانه دلم به تنگ آمده و یارای نفس کشیدن از دنی ترین لحظات این دنیا را ندارم. مرا ببرید و رهایم کنید خسته ترین عاشق دمی به آسودگی خیال و لحظه ای به قرب وصال برسد. اما افسوس که این نعره های بلند او را کسی نمی شنید.
از خاک تا عرش
پدر خانم بزرگوارش می گوید : که خواب دیدم و از سید پرسیدم که آیا راضی هستی که تو را به قم آوردیم؟ لبخندی زده و گفت : مرا از مکانی خاکی وارد فردوس کردید. او دلش برای فردوس برین خویش تنگ شده بود و می خواست به آن جا برود. حالا دیگر خودش دست به کار شد و اسباب انتقالش به تهران را فراهم کرد. انتقالی که از نظر مل محال بود ولی انجام شد و او بعر از دو سه هفته اقامت در کاشان به تهران و بیمارستان میلاد رفت ، دیگر خیالش آسوده شده بود اگر نیمه جانش را تقدیم یار کند ، اول باید به قم برود و وقتی که وارد قم شود ، دیگر به عجز و لابه و گریه هم که شده خویش را به آن شهر آسمانی پیوند خواهد زد.
دیگر همه راضی شده بودیم جز یک نفر
دیگر به اواخر این چله نشینی خویش نزدیک می شد. تهران با محدودیتی که بیمارستان قائل می شد، دیگر جای پشت در نشستن و به انتظار ، شب ها را سحر کردن نبود . دیگر ملاقات ها هم محدود شده بود. انگار همه راضی شده بودند که او برود و بیش از این رنج نکشد. انگار که کسی دیگر دعایش نمی کرد که او شفا یابد ، لحن دعا عوض شده بود ، می گفتند خدا هر چه صلاح می داند درباره او عمل کندو انگار رضایت به موت او بیشتر از رضایت به حیات او شده بود و همه راضی به عروج ملکوتی او بودند جز یک نفر که هنوز در خلوت خویش و از جده ی خویش تمنای بازگشت « سید جواد » را داشت و تا لحظه آخر امیدش قظع نگردید ، آری! همسر او هنوز راضی نشده بود که سید جواد او را ترک کند و سید جواد نمی خواست دل از کسی بشکند ، آن هم نزدیک ترین کس به خودش و همراز و همدم خویش.
یک شب قبل از فوت سید جواد همسرش در عالم رؤیا میبیند که سید جواد بر او وارد می شود نگران و مضطرب و در خالتی اشک آلود خطاب می کند به او که : تمام اهل دنیا از من دل کنده اند و راضی شده اند که من بروم جز تو !! مرا رهایم کن تا در امواج وصال غوطه ور شوم. رهایم کن تا این نیمه جان را هم در مسلخ عشق تقدیم معشوق کنم . رهایم کن تا اسماعیل وار ذبیح جذبه ی حسینی و قتیل اشک زینبی گردم. رهایم کن که برای تاب و توان قاموس جانم معنایی نمی یابد صبر را به نهایت رسانده ام و نزدیک است که گریبان چاک کنم و خویش را در ورطه هلاک اندازم . نهایت التماس را در چشمان منتظر و خسته ام ببین و رهایم کن. صبحدمان هنگامی که التماس سید جواد را آن مخدره به تماشا نشست ، با خدای خویش اینگونه افشای راز کرد که : من از او گذشتم و تو هر چه صلاح دانی بجای آر که صلاح کار خویش خسروان دانند!!
شهادتی در راه بود و از او برای مداحی درآن سو دعوت شده بود.
فاطمیه به پایان رسیده بود اما هنوز سیاهی های فاطمیه بر تن بود ، چرا که شهادتی دیگر در راه بود، شهادت امّ العشّاق ام البنین (س) ، همان بانوی بقیع و همان همسایه تنهایی زهرا (س) ، شب جمعه آرام آرام خویش را نزدیک کی کرد. شب آخر و شب پایان کار ، شاید زیباترین شبی بود که برای سید جواد می گذشت . شبی که سپیده از همه شب ها زودتر در آن طالع شدو آهسته آهسته مداح خسته و دلشکسته به پایان کار خویش نزدیک می شد.
نفس را در منای عشق ، ذبیح اطاعت از فرامین معشوق کرده بود و مستانه وار در آن شب نظر به گل روی محبوب و معشوق می کرد. دیگر اینجا درک و فهم راهی ندارد تا بیان کند در آن شب چه گذشت و چگونه از او برای ورود به برزخ مستانگی استقبال شد!! فقط دانسته شد که بلبل شوریده دل اهل بیت (ع) بر سر شاخسار توحید و ولایت لبیک مستانگی را سرود و با دنیا و اهلش وداع کرد و طائر پربسته در آسمان همای رحمت ، پرو بال زد و به شکوه پرواز رسید و شمع دیدگانش که چهل روز بود به ظاهر چیزی نمی دید خاموش گشت و سرمای موت تمام بدن پر حرارت این ذاکر آستان آل اللّه را گرفت و او به سوی محبوب سفر نمود.
آیا سیّد جواد رفت؟
رفتنش را کسی باور نمی کرد. همان شب خبر رفتنش بین دوستان پخش شد و گروه گروه به طرف تهران و بیمارستان میلاد حرکت کردند. همه با حالتی بهت زده به هم نگاه می کردند. گاهی گریه . گاهی سکوت و نگاه هایی که پر از معنا بود. نگاه هایی که می گفت : یعنی سید جواد رفت !!!!!!!!
وای چه شب سختی بود و چه غم سنگینی بر دل جان خانه کرده بود. بعضی پرسنل بیمارستان هم گریه می کردند و فضا اشک آلود و غم گرفته بود. چنان مه سردی از عولطف انسانی فضا را گرفته بود که هر کس و با هر میزان درک از سید ، قطره اشکی او را مهمان می کرد. بعضی ها هم که ارتباط قوی دوستانه با و داشتند ، بسیار بی تاب بودند.
شاید کسی باورش نمی شد که فقط سی سال در دنیا ماندگار باشد ولی شاید تنها کسی که یقین به رفتن او کرد خود او بود و هیچ کس باور نمی داشت که او پر کشیده. حتی موقعی که تابوت او را در بهشت زهرای تهران برسر دست گرفتیم و برای انتقال به آمبولانس چند قدمی تشییع کردیم.
همه می گفتند باید در قم طواف داده شود
هر کس به فکر بود که بگونه ای خدمت کند و این سید غریب و یتیم را سرپرستی نماید. به همین جهت عقاید خویش را ابراز می داشتند. همه متفق بودند که در قم باید طواف داده شود. او وابسته به قم بود ؛ به فاطمه معصومه (س) بود و او اگر چه که آذری زبان و زادگاهش خوی ؛ اما قمی بود..
قم آغوش گشود
وقتی آمبولانس وارد قم و بهشت معصومه (س) قم شد ، انگار او را وارد همان بهشت موعود کرده بودیم ، رضایتش را در آن فضا می شد حس کرد.حس غریبی بود . غم از دست دادنش را اب نشاطی که از طرف او به دوستان منتقل می شد ، حالو هوای عجیبی ایجاد کرده بود . نشاط از ورود به عشّ آل محمّد (ص) و کعبه آمال عشاق فاطمه معصومه (س).
جنازه را تحویل سردخانه دادیم و قرار شد شنبه برا شستشو برگردیم و یک شب دیگر سید در سردخانه بماند تا فردا تغسیل و تکفین گردد.
یک شب تا تغسیل و تکفین
شب ، شب شهادت امّ العشاق بود و جماعت ماتم زده دنبال مکان برای ابراز احساسات خویش ، اولین مجلس به مناسبت شهادت و به یاد بود آن بلبل آستان یل ام البنین تشکیل شد. مسجد امام حسین (ع) ، بلوار محمد امین ، همه آمده بودند. از هر گروه و فرقه ای. روضه خوانی و سینه زنی گرمی بود . کفن سید را هم آوردند تا به عنوان تبرک در مجلس گردانده شود و عرق سینه زنان بر آن بنشیند. به قول خودش :
چایی های روضه هات به دلم مستی میده           عرق سینه زنات قدرت و هستی میده
تا بساط عیش و نوش معنوی در آن دنیایش هم فراهم شود.
قم مهیّای عزاداری می شد
شنبه صبح بعد از نماز همه به طرف غسالخانه حرکت کردیم ، بعضی ها که از شهرهای مختلف آمده بودند و نیمه شب رسیده بودند، شبانه کنار غسالخانه خوابیده بودند. همه منتظر بودند . انگار تحولی عظیم در حال وقوع بود . انگار قم در آن بین الطلوعین غم انگیز داشت خویش را آماده می کرد تا مراسمی بزرگ برای او که از خاک قم بود بگیرد . خاک قم آغوش باز کرده بود و بی تابی می کرد. زمان ، زمان وداع آخرین بود. لحظات همچون قاصدک ها یکی پس از دیگری جای خود را به دیگری می دادندو کوچ می کردند و پر می کشیدند تا پر کشیده ای را به محم عشق برسانند می رفتند تا راه یافته ای را ملحق به قافله کنند. آخر او بی تاب بود. بی تاب چون همان لحظات بی تابیش در عزاخانه . انگار فریاد می زد: ایها الناس مرا ببرید و در خاک رهایم کنید که نکند به مهمانی امشب دیر برسم. مرا که زخمی زخم زبان های زمانه شده ام ، اکنون می خواهم و با تمام وجودم می خواهم که در گهواره قرار زمین خویش ، لالایی گوی جسمم شوم. می خواهم بگویم : امیری حسین (ع) و نعم الامیر.
غسالخانه ای که تبدیل به عزاخانه شد
پرواز تماشاییش را می شد احساس کرد که همان اطراف بال و پر می زد.عطر خوشی هوا را پر کرده بود. نفرات زیاد می شد. افراد مجذوب یک نقطه شده بودند ، همه منتظر بودند که آن پاک نهاد را با گلاب اشک ارادتمندان غسل دهند و در برگ گلی به نام کفن بپیچند . جنازه اش را وقتی وارد غسالخانه کردند ، صدای ناله حتی از در و دیوار هم بلند شد. نگاه اگر به آن حلق بریده شده اش می افتاد ، بیشتر دل را بی تاب می کرد. یادش بخیر آرزو داشت که مثل جعفر آقای مجتهدی در هنگام موت گلویش پاره شود و خویش را شبیه آن بی مثل عالمین اباعبداللّه الحسین (ع) نماید.
هق هق ناله ، گاهی به اوج می رسید و گاهی هم ناله ها مبهوت وار یکدیگر را در آیینه ی اشک به تماشا می نشستند. زمزمه حدیث کساء و زیارت عاشوراء بر جنازه طراوت می بخشید .انگار لبخند عشق می زد. تمام چشمانش را با تربت سیدالشهداء (ع) پر کردند. چقدر دیدنی شده بود. عطر تربت ، هوای غسالخانه را پر کرده بود و او به جر خاک کربلا دیگر چیزی را نمی دید. گوش هایش هم دیگر صدایی جز صدای پای کربلا نمی شنید. همانطور که دیگر بویی به جز کربلا در شامه او وجود نداشت و تمام اعضا با دلی کربلایی او همنوا شده بودند. همه بدنش را کربلا پر کرده بود. وقتی بر در سینه او « یا حسین(ع) و یا زینب(س) » نوشتند یاد این دو بیت افتادم که :
مالک به جهنم و بهشت است حسین(ع)           با خواهر خود زینب(س) ز یک سرشت است حسین(ع)
بر قلب حسین(ع) نوشته شد یا زینب(س)              بر سینه خواهرش نوشته است حسین (ع)
او را که باید در برگی از بهترین گل های محمدی می پیچیدند ، در لابلای کفن مخفی کردندو او را از همه پوشاندند. او در پس پرده کفن رفت تا خورشید غروب کرده ی او فقط در رؤیا برای برخی طالع شود.
مسد امام حسن(ع) که به دستور امام حسن عسکری(ع) در قم بنا شده و نزدیک حرم مطهر بود ، آماده پذیرایی از آن کام یافته از دست صاحب عزای سید الشهداء(ع) بود.عماری که او را حمل می کرد، بر روی دست ه رفت ، سیلاب جماعت به سویش هجوم بردند و چه تماشایی بود شکوه و عظمت وصف ناکردنی. کسی که متصل به اهل بیت(ع) بود؛ او که در ظاهر مادر و پدری نداشت ، هزاران مادر و پدر ، چونان کسی که پسر خویش را از دست داده اند ، برای او بی تابی می کردند، فراق او را گلهای اشک به تصویر می کشید.
حضرت ایت اللّه سجادی نقل می فرمایند : که شخصی به من گفت که در عالم رؤیا شما را در یک مکان زیارتی دیدم ، در حالی که شما شرفیاب به حضور مقدس سبطین الحسن و الحسین (علیهما السلام) شده بودید. برای آقای سجادی این سؤال ایجاد شده بود ه این کدام محل و در کجاست که اینگونه برای این شخص در عالم رؤیا متجلی شده است؟ تا آنکه در روز تشییع جنازه هنگامی که جنازه را وارد حرم کردند، انگار کسی در گوش ایشان نجوا کرده بود که جواب سؤالت همین جاست و ایشان می فرمودند : که من در آن حالت فیض شرفیابی خدمت امامین همامین را درک کردم. جای تعجبی ندارد که برای او که به معنای واقعی کلمه غریب و یتیم بود آل اللّه پدری کنند، مگر نه اینکه امیرالمؤمنین (ع) ایتام و غربا را سرپرستی می کردند و همین وظیفه را پسرانشان نیز انجام می دادند. مگر اثر انبان به دوش کشیدن سیدالشهداء (ع) را - در مقتل - امام سجاد (ع) نبوسیدند؟ آری آمده بودند تا این بار یکی از نوادگانشان را به شایستگی و احترام از میان ما ببرند.
سیلاب جماعت همهمه کنان او را به دوش می کشیدند. حتی در چشمان کودکان اشک حلقه زده بود. غزلیات عشق به معنا تبدیل شده بود؛ مصداق پیدا کرده بود. وصول او به دلدار همه را به این فکر فرو برده بودکه می شود به حسین (ع) رسید و می شود که ارباب ، شبی مثال شب اول قبر به بالین بیاید و سری را به دامان بگیرد. جماعت این بار به یقین رسیده بودند که دست خدا با آن هاست که ید اللّه مع الجماعه.

شکوه نماز در حرم مطهر

وقتی جنازه وارد حرم شد جماعت تمام صحن بزرگ را گرفته بود. از هر دری که بر آن صحن باز می شد، هجوم عشقبازان را می شد نظاره کرد. هر طرف کسی با عکسی از سید جواد ایستاده بود. تابوت بر روی شانه ها تلاطم می کرد و فقط و فقط صدای حیدر حیدر به گوش می رسید، مقابل ایوان آیینه تابوت را به زمین گذاشتند تا قدری ابراز ارادت به ساحت مقدس ملیکه ولایت و سلطنت کنند و بعد نماز توسط آیت اللّه ابطحی خوانده شود. هجوم جماعت به طرف تابوت غیر قابل کنترل بود. این صحنه برای کسی که از دور نگاه می کرد ، تداعی می شد که انگار آن محل پشت پنجره فولاد است . این تابوت نیست بلکه کسی است که سلطان او را شفا داده است.

په شکوهی برای نماز ایجاد شد. یکباره تمام همهمه ها خوابید و فقط و فقط صدای تکبیرها شنیده می شد. اللّه اکبر؛ وصف این شکوه و عظمت چیزی نیست که قلم یارای نوشتن و بیان آن را داشته باشد. نماز که تمام شد او را به طرف ضریح مطهر بردند و غبار فرش ها را روی او تکاندند و برایش به نیابت زیارت حضرت معصومه (س) را خواندند تا برای آخرین بار با ولی نعمت خویش وداع کند.

بازگشت به خاک

گرچه برخی مخالف تدفین او در قم بودند و لی انگار که خود بی بی حضرت معصومه (س) اجازه خروج جنازه را از قم ندادند. او باید در قم دفن می شد و بازگشتش به خاک قم بود. قبرستان در حالی که در یک طرف از قبر او ، قبر رسول ترک آن آزادشده سید الشهداء و جلوه به نمایش گذاشته شده از رحمانیت سید الشهداء بود ، و طرف دیگر قبر او ، قبر مطهر کربلایی کاظم بود. آن معجزه قرآنی که به یکباره تمام قرآن را حفظ نموده و قرآن در قلب او جاری گشته بود. انگار قلب او این مطلب را فریاد می زد که این قبر بین دو قبریست که یکی منسوب به قرآن و دیگری منسوب به اهل بیت (ع) ، صاحب این قبر هم دارای قرآن است و هم اهل بیت (ع) . صاحب این قبر مصداق تمسک به این ثقل شریف می باشد که انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی.

وداع در قبر

باران نمی بارید ولی خاک قبر گل آلود شده بود. چقدر یا حسین (ع) گفتند. چقدر بر آن سید عشاق گره کردند ، نمی دانم. فقط این را بگویم که طوفان اشک بود و ناله که باریدن گرفته بود . موجهایی که از دریایی به نام دل بر می خواستند ، همه به ساحل قبر سید جواد آرام می گرفتند. صورتش را که بر خاک گذاشتند شدت ناله ها بالا گرفت . فریاد یا حسین (ی) و یا زینب (س) آن حوالی را پر کرده بود. اللّه اکبر از الطاف اهل بیت (ع) که اگر بخواهند کسی را در چشم مردم عزیز کنند ، اینگونه با او معامله خواهند کرد. انگار هنوز بدن او حرارت داشت گر چه سرمای موت بدن او را فرا گرفته بود ، اما هنوز آنشفشانی که در دل داشت فوران می کرد . او خوب بهانه ای بود برای گریستن ، او که در حالت سلامت و مرض و کما بانی روضه شده بود ، اکنون نیز جنازه بی جان او مردم را به گریه بر سید مظلومان عالم تشویق و ترغیب می کرد.

عجیب حکایتی است  و چقدر این عظمت با شکوه است! وصول به دلدار و خانه کردن در کنار او چقدر دوست داشتنی است. آری!! این است پایان کار متوسلی بنام سید جواد ذاکر.

وقتی یقین کردند که او رفت

وقتی سنگ های لحد را چیدند و خاک ریختند ، جماعت کم کم یقین به رفتن سید جواد کردند . اما شکوه رفتن او همه را بهت زده کرده بود . ابهت ظاهری او در موقع حیات در موقع رفتن او هم بود و علاقه مندان به سیدالشهداء (ع) او را که منتسب به آن والا جناب بود با عزّت و احترامی وصف ناشدنی به دست خاک سپردند و رفتند.

رؤیای اول او در محضر امیرالمؤمنین

همان شب اول دفنش سیدی بزرگوار از دوستان در عالم رؤیا دیدند  که در نجف و در قبرستان وادی السلام هستند و حضرت امیر بر تخت ولایت جلوس فرموده اند. ناگاه سید جواد وارد آن وادی شدند و به امر حضرت شروع به روضه خوانی کرد. آری همانطور که در روایت است جنازه مؤمنین بعد از فوت به وادی السلام منتقل خواهد شد و چه سعادتی بالاتر از این برای آن سفر کرده عزیز که در محضر مولا مداحی کند و دعبل وار قصیده عشق بسراید  و از دست کریمانه امیر المؤمنین صله حسن و محبت دریافت نماید . چه افتخاری بالاتر از این ، خوشا به حال او که با اهل بیت (ع) زیست و با آنان و به سوی آنان پروار نمود. اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد ، صلی اللّه علیهم اجمعین.

رؤیای دوم : قصر بهشتی

دیگری می گفت نگران آن دنیای سید جواد بودم و می خواستم برای او خیرات مبرّات کنم. اما نمی دانستم که چه کنم. در عالم رؤیا دیدم که در باغی بسیار بزرگ هستم و در همین فکرها غوطه ورم . ناگاه شخصی از سادات جلو آمده و به من گفتند که نمی خواهد تو نگران سید جواد باشی. او الان صاحب خانه و قصری است که در دنیا فکر آن را هم نمی توانست بکند. برای فلان شخص دعا کن!!

آری در جایی که امام صادق (ع) می فرماید : هر کس برای ما شعری انشاء کند برای او قصری در بهشت ساخته خواهد شد، دیگر جای تعجبی نیست برای او که تمام عمر سی ساله خویش را صرف در انشاء و ابکاء نموده ، قصری غیر قالب توصیف بنا شود.سی سال که در بیشتر لحظات و اوقات با سیدالشهداء (ع) گذشت و پر واضح است که از چنین شخصی چنین تجلیلی به عمل خواهد آمد.

حکایتی عجیب

اما خانواده اش در خوی صاحب عزای دیگر هم بودند. آخر در همان روزی که سید جواد تشییع شد عمه اش در خوی هم از دنیا رفت و تشییع شد و چقدر زیباست وقتی بدانید که در ایام کودکی سید جواد در خوی ؛ روزی سید جواد و عمه اش در اتاقی نشسته بودند و سید جواد مشغول روضه خوانی برای حضرت زینب (س) بود .ناگاه در اتاق باز می شود و سه نفر از مخدرات وارد اتاق می شوند. اتاق را نور می گیرد. حالتی عجیب در آن اتاق ایجاد می شود. تمام اهل خانه متوجه می شوند که اتفاق معنوی عجیبی در خانه رخ داده است. همه به سمت اتاق هجوم می آورند و می بینند که سید جواد و عمه اش در آرامش کنار یکدیگر نشسته اند

 


 
 
 
ادامه دارد.......
منبع : کتاب مجذوب الحسین نوشته مجید اصفهانی

+نویسنده هادي چاوشي در و ساعت |